﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>گفتن یا نگفتن، مساله این است</title>
    <description>magrebi's description</description>
    <link>http://magrebi.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>محمد</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 13 Dec 2011 13:26:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;شاید همین چند خط را بنویسم و باز تا مدتها ننویسم. شاید هم بعد از چند خطی نوشتن همه را پاک کنم و این نوشتن ها به هیچ جا نرسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;برگشتم بعد از مدتها و به اینجا رسیدم. با خودم برخورد کردم. گاهی وقتی بی هوا می گردی دقیقا به خودت می رسی و اینطور شد که ماجراجویی های مجازی شبانه من به اینجا رساندَم. خواندم و خواندم، غرق شدم، سرم را گاهی بیرون آوردم و نفسی گرفتم. گاهی چشمهایم را می بستم و بی آنکه متوجه باشم لبخند می زدم. چهره ها و صداها و کلمه ها تداعی می شد. کسانی که دوست بودیم و حتی کسانی که فقط دوست "بودم". چهره های بدون چهره به چهره می رسیدند و در تخیلم نقش می شدند و شکل می گرفتند. کامنت های بی نامی که تا روزها در ذهنم مانده بود. کامنتهایی که انگار جرقه می شدند بین دو روح که هیچ وقت همدیگر را لمس نکرده بودند. خندیدم. به سادگی ها و بلاهت ها و جرقه ها و هیجان های آن موقع هایم خندیدم. خنده ای که لابد وقتی بچه ای را می بینی که بر بال غریزه اش می رود می خندی. کلمه ها در من تپیدن گرفتند. شهوت کلمه ها دستم را رعشه انداخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;می خواهم بنویسم. می خواهم دقیقا همان کلمه هایی که گویِ یکسر آتش بودند را دوباره از اعماق نادیدنی به بیرون پرت کنم. دوست دارم وحشیانه بکوبم و بازی را به هم بزنم و داد و هوار کنم، به عادت همیشگی ام لج کنم؛ با تو، با کلمه ها، با خدا (آخرین بار کجا بود؟)، با من، ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;کلمه های جاودانه سالهای 25-28 سالگی تمام شدند و آخرین بار روی همین صفحه ها تشییع شان کردم. کلمه هایی پر از فشار، غیض؛ گمشده هایی که هیچ وقت دوباره پیدا نشدند، سرزمینهای مه گرفته ای که یا هیچ وقت نرفتم یا اگر رفتم ندیدم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;تقلید این کلمه ها دیگر نوشتن نیست، مرثیه است برای میتی که دیگر نیست، یا اگر هست دیگر همان نیست....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://magrebi.persianblog.ir/post/111</link>
      <author>محمد</author>
      <comments>http://magrebi.persianblog.ir/comments/120686/8518077/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-120686.post-8518077</guid>
      <pubDate>Tue, 13 Dec 2011 13:26:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;http://magrebi.wordpress.com&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://magrebi.persianblog.ir/post/110</link>
      <author>محمد</author>
      <comments>http://magrebi.persianblog.ir/comments/120686/5751847/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-120686.post-5751847</guid>
      <pubDate>Sat, 30 Oct 2010 18:31:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;این چند وقته، چند بار سری زدم اینجا که چیزی بنویسم ولی فقط اومدم، این صفحه رو خراشی دادم و کمی بازی بازی کردم و رفتم. این روز ها نمی تونم بلند بنویسم، نمی تونم بلند فکر کنم. وقتی ذهنم خالی میشه، مضطرب میشم؛ شاید به خاطر عادت کردن به شلوغی-- شلوغی ذهن. این روز ها هر که هستم، خودم نیستم. شاید شبیه شدم به ماشینی که صبحها روشن میشه و شبها با سر و صدای زیاد -- چیزی شبیه خِر خِر-- خاموش میشه. این روزها کمتر کتاب می خونم، این روزها بیشتر تلویزیون می بینم. این روزها، خودخواهم بدون اینکه خودم بخوام. این روز ها بیرحمم بدون اینکه  خودم بخوام. چند شب قبل بود -- شب بود نه روز-- که تنها با دوچرخه رفتم سینما برای دیدن یک فیلم. در سیاهی و تاریکی یک آخر شبِ تنها در سینما چند دقیقه ای در "این روزها" نبودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://magrebi.persianblog.ir/post/105</link>
      <author>محمد</author>
      <comments>http://magrebi.persianblog.ir/comments/120686/5259039/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-120686.post-5259039</guid>
      <pubDate>Sat, 03 Jul 2010 04:10:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;&lt;em&gt;ps. being friends is one of those greatest senses in the  world. I like this friendship.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;You don't remember this, do you?&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;گاهی شروع نشده، تموم میشه. ماه عسل دوستیها گاهی، قبل از اینکه برسه، تموم شده. فقط من یک چیز رو نمی فهمم. چرا آدمها به خاطر آدم بودنشون مجازات میشن؟ بگذریم که دوستی توی مرامتون، معنی غریبی داره. می دونم که براتون دوست، یعنی آداب معاشرت. یعنی وقتی می بینیم، لبخندی بزنیم و حالی بپرسیم ولی ماه ها بگذره و حتی قادر نباشیم شایسته و بایسته، جواب یک احوالپرسی ساده رو بدیم. اینها رو می دونم ولی هنوز نمی فهمم چرا آدم بودنِ آدم باید جرم باشه. ولی دلم اونقدری که پر بود، دیگه نیست. رفتم سری کشیدم توی گذشته و خوندم و باز خوندم و ... غرق شدم. دیگه گم کردم چی میخوام بگم؛ قبلش یعنی می دونستم چی می خوام بگم ولی الان دیگه نمی دونم. شاید دلم سوخت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;باز هم همون چیزی که همیشه ازش ترسیدم: مکثها و فاصله ها آنقدر بزرگ و باز شد که دیر شد و دور شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://magrebi.persianblog.ir/post/101</link>
      <author>محمد</author>
      <comments>http://magrebi.persianblog.ir/comments/120686/4602442/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-120686.post-4602442</guid>
      <pubDate>Sat, 22 May 2010 05:45:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بعضی وقتها...</title>
      <description>&lt;p&gt;بعضی وقتها زندگی اصلن زیبا نیست. سیاهی ها و زشتیها همه جا رو می گیره اونقدر که می خوای زندگی رو یکجا تف کنی. پاچه می گیری ولی با خودت می جنگی و هر چقدر بیشتر، خودت رو بیشتر به در و دیوار می کوبی. از هر چیزی کینه ای به دل می گیری. در هر صدایی، طعنه ای می شنوی؛ در هر اشاره ای، کنایه ای. سیاه می شوی به رنگ &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=w6WMLSnQfHc"&gt;A requiem for my friend&lt;/a&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;h1 id="watch-headline-title"&gt;&lt;span class="long-title" title="Requiem  For My Friend, lacrimosa - Zbigniew Preisner"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h1&gt;</description>
      <link>http://magrebi.persianblog.ir/post/98</link>
      <author>محمد</author>
      <comments>http://magrebi.persianblog.ir/comments/120686/4509165/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-120686.post-4509165</guid>
      <pubDate>Thu, 29 Apr 2010 21:33:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;سالها پیش.. چند سال قبل میشه؟ ٨ سال قبل یا ٩ سال قبل؟ خیلی می گذره. ولی  خاطره اش خیلی واضح توی ذهن من مونده. از اون آدمهایی بودی که راحت میشد  دوسِت داشت. ساده بودی و با مرام از نوع دست نخورده یزدیش. قشنگ می خندیدی و  وقتی جدی به چیزی فکر می کردی قیافه ات ساده و (دلخور نشی) کمیک میشد. نسل  ما یاد گرفته بود فکر کنه چه جوری کار خودش رو پیش ببره و از بقیه جلو تر  بزنه. من و تو از این جنس نبودیم، تو بیشتر، یا به قول خودت "ما بیشتر"... .  این "ما بیشتر"ت با لهجه یزدی وقتی جواب چاکریم می شد، خودِ خودت بود. تو  جزو معدود کسانی بودی که&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;had a heart amid all the brains.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز  نامه ات یادم هست. نمی دونم اگر من هم به جای تو بودم می نوشتم یا نه.  راستش رو بخوای، خیلی چیز ها بادِ هواست، با اینکه پرِ باده ولی تو خالیه،  یاد آدم نمی مونه . ولی بعضی چیز ها از یاد آدم نمیره. هر چقدر هم که ساده  باشه، بدون مدالهای رنگی و افتخارات دوزاری. آره رفیق یزدی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا  باشگاه اومدن از خیابان گلستان رو یادت میاد؟ مسجد اونجا یادت هست؟ خود  خوابگاه رو؟ خوابگاه تریپی داشت، پسر. هنوز بو-ش رو می تونم احساس می کنم.  بوی سادگی ، گیجی، انرژی، جوونی. تهران هنوز برای ما بزرگ بود. هنوز تبدیل  نشده بود به شهر نفرت و کینه. خیابون هاش، پیتزا هاش، سردار جنگلش پر از  بوهایی بود که تازه داشتیم می شناختیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حاجی به این فکر کردی که  الان آخرین سال دهه 80مون رو داریم زندگی می کنیم. دهه 80 با شروع کردن،  شروع شد. برای من که دهه خیلی شروع ها بود، بگذریم این آخراش نفسم بریده و  اگزوزم حسابی دودی شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهدی جان، ما همه مون اونقدر مشغول خودمون  بودیم که همیشه نمی دیدیم. حق بده که بعضی وقتها ندیده رد شدیم. گفته بودی  غم، گفتم حسرت، گفتی حسرت، میگم "گردش ماهی ها، روشنی، من، گل، آب"...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://magrebi.persianblog.ir/post/97</link>
      <author>محمد</author>
      <comments>http://magrebi.persianblog.ir/comments/120686/4449464/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-120686.post-4449464</guid>
      <pubDate>Fri, 16 Apr 2010 03:07:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;-می بینی؟&amp;nbsp;&amp;nbsp; --نه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-دنبالش می گردی؟ &amp;nbsp; &amp;nbsp; -- نمی دونم، شاید آره، شاید نه. ولی حتی یادم رفته چه شکلی بود.  یــــــــادم رفته!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- پس دنبال چی می گردی؟ &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; --دنبال چیزی که گم کردم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-نشونی، چیزی؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; --فقط یک چیز...&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; --اگر ببینمش، می فهمم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; --&lt;em&gt; &lt;/em&gt;.... &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-چه جوری؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; -- نمی دونم... ببینم می فهمم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-مطمئنی پیداش می کنی؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; --.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-مطمئنی که اصلن وجود داره؟&amp;nbsp;&amp;nbsp; --نه!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-دنبالش می گردی؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; --گفتم که، نمی دونم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-پس دنبال چی می گردی؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; --....&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-گم شدی یا گم کردی؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; --هر دو.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-آشناست یا غریبه؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; --نمی دونم، صورتش آشناست ولی فکر کنم غریبه است.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-غریبه؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; --غربت&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-غربت؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; --غریبه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-چرا؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; --باید بیگانه باشد...&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-باز می خوای فرار کنی؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; --شاید&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-بالاخره که بر می گردی. &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; --شاید، شاید هم نه؛ شاید اگر خیلی دور برَم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-برنگردی؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; --شاید...&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-باور می کنی؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; --.....&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-&lt;em&gt;باور می کنی&lt;/em&gt;؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; --شاید آره، شاید نه، ببینم می فهمم...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://magrebi.persianblog.ir/post/94</link>
      <author>محمد</author>
      <comments>http://magrebi.persianblog.ir/comments/120686/4366381/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-120686.post-4366381</guid>
      <pubDate>Tue, 23 Mar 2010 06:03:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جمعه شب</title>
      <description>&lt;p&gt;تنها راه می رود. دستهایش در جیبش است. تک نیمکتی پیدا می کند و می نشیند. سرش را به بالا کج می کند. زمستان مثل یک عایق روی همه چیز کشیده شده و صداها را خاموش کرده است. نفسش چون حجم سفیدی، بی صدا بیرون می آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به درختهای دور و برش نگاه می کند. سیگارش را می گیراند و دودش را آرام بیرون می دهد. چشمانش را تنگ می کند و به نقطه ای دور خیره می شود. نگاهش نزدیکتر می شود و روی درختها که حالا حریر نازکی از برف بر خود دارند، گیر می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کسی دور و بر نیست. جاهایی که معمولن شلوغ است، در آرامش برف خلوت اند- برای کسانی که به آرامش اش پناه برده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرش را می آورد پایین و به پیش پایش خیره می شود. با پاهایش روی زمین بازی می کند و چیزی روی برف می کشد. چشمهایش دوباره تنگ می شود. خاکسترِ سیگار، سفیدی برف را سایه می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زنی با پالتوی قرمز بزرگی، دست حلقه در دست یک مرد از کنارش رد می شود. از میان خط دود سیگار، دنبالشان می کند تا وقتی که دیگر دیده نمی شوند. سیگار را روی برف می اندازد و بلند می شود. به دور و برش نگاه نمی کند. قدمهایش را تند می کند و می رود تا جایی که دیگر دیده نمی شود....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://magrebi.persianblog.ir/post/93</link>
      <author>محمد</author>
      <comments>http://magrebi.persianblog.ir/comments/120686/4279357/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-120686.post-4279357</guid>
      <pubDate>Sun, 28 Feb 2010 19:15:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;آخرین بهترین کتابی که خوندم اصلن یادم نیست که کٍی بود و چی بود. قطعن Franny and Zoey یکی از اون بهترین ها بود ولی حدود یک سال قبل بود که خوندمش. OK، شاید یک سال می گذره! یکی از بهترین کتابهایی رو که در این چند مدت خوندم دیروز طی یک ماراتن تموم کردم. دوباره یکی از اون مسافرتهای طولانی شب تا صبح که از دنیا جدا میشی و نمی دونی کِی می ری و کِی بر می گردی. و وقتی تا اخر کتاب رو یک نفس خوندی و چند صفحه ای مونده که کتاب تموم بشه و چشمهات دیگه روی هم نمی مونه، کتاب رو می بندی نه به خاطر اینکه خسته ای که هستی (ولی نه برای خوندن این کتاب) که نمی تونی کتاب رو به همین راحتی تموم کنی و بعد سرت رو بذاری بخوابی. کتاب رو در چند صفحه آخرش می بندی و عینک رو هم روی کتاب زیر تخت و توی خودت جمع میشی و در حالی که از شدت خستگی (ساعت 9 صبح) پلکت می پره به کامران و فریبا و تاجماه و ناهید و .... فکر می کنی. طرف های ظهر که از خواب پا میشی، 5-6 صفحه آخر کتاب رو می بلعی و گیج و گنگ صفحه های کتاب رو عقب و جلو میری و بعد .... ساعت 2 یک روز کاری موبایل رو میذاری روی silent، روی تخت دمر می یفتی و کتاب رو دوباره شروع می کنی به خوندن.....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کامران با زنش، فریبا، در لرستان زندگی می کند، به خاطر کارش. فریبا از محل زندگی راضی نیست و دایم اصرار و بهانه می کند که برگردند اصفهان. آقای مهندس انتقالی اش را جور می کند و فریبا را جلوتر می فرستد ولی باید با تاجماه، زن روستایی، هم برای همیشه خداحافظی کند. ولی او قصد دیگری دارد: "خیلی ساده، مهندس کامران خسروی در یک سانحه رانندگی کشته شد"... و کتاب با همین جمله آغاز می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من نقد کتاب بلد نیستم. ولی کتاب زیاد خوندم بنابراین taste ام کمی پیشرفت کرده. ادعای علمی بودن نمی کنم ولی می تونم بگم چرا این کتاب را خیلی پسندیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای یاد علی از خیلی از مرزهای رمان فارسی بالاتر رفته. راحت حرفش را می زند، پشت تعارف های شفاهی و زبانی فارسی قایم نشده است. وقتی شخصیت اول رمانش توصیف های بدنی می کند، عریان حرف می زند و در هزار مثل و استعاره نمی پیچد حتی برای اینکه ملایمش کند چندان عاشقانه اش هم نمی کند -با اینکه عشق هم هست- عریان می گوید. اروتیسم داستان هنرمندانه و زیباست. یک نمونه اش را اینجا می آورم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;em&gt;دختر گفت:" من گرمم نمیشه. عادت دارم لخت بخوابم" و پشت به او بلوزش را در آورد. بین دو کتفش مثل مرمر سفید بود، بی لکه و یکدست.&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;em&gt;" شب بخیر" &lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;em&gt;...&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;em&gt; "یک چیزی هست اگه بهت نگم دقش توی دلم می مونه" ایستاده بود توی چارچوب در، بلوز را توی سینه مچاله کرده بود. "ریش و سبیل اصلن بهت نمیاد"&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی کتاب رو تموم کردم اینقدر گیج بودم که مستقیم رفتم پای اینترنت تا توی وب چیزی درباره کتاب پیدا کنم. وقتی اولین نقدی که پیدا کردم (رادیو زمانه)، داستان رو با "بیگانه" کامو مقایسه کرده بود، جا خوردم چون خود من هم دقیقن همین احساس رو در قسمتهایی از کتاب داشتم. صادقانه بگم که من "بیگانه" رو هیچ وقت دوست نداشتم. به نظر من زیادی خشک و مصنوعی بود. می فهمیدم چه impression ای می خواد بذاره ولی برای من باور پذیر نبود. با اینکه احساس می کردم کتاب بزرگی است ولی به خودم حق می دادم که ازش خوشم نیاد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید کمی ادعای بزرگی باشه. ولی داستان آقای یاد علی به نظر من "بیگانه" ایرانی است. نه به این معنی که لزومن شباهت ریادی به بیگانه داشت؛ به این خاطر که درونمایه اش بی تردید به بیگانه و نیهیلیسم درونی اش بسیار نزدیک بود ولی به زبانی که برای خواننده ایرانی آشناست. اشیایش، عناصرش، زبانش، عشقش، شوخی ها و ظرافتهایش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این کتاب به هیچ وجه ترجمه چیز دیگری نیست. کتاب کاملن ایرونی است. ولی حتی بیشتر از این: خیلی ایرونی است! شخصیت اول کتاب، آدم روشنفکری نیست که در دنیای بی وزن و بسته خودش گیر کرده باشد. کامران، مهندس جنگلداری یا چیزی شبیه این است. کتاب البته می خواند و وقتی دانشجو بوده، حتی برادران کارامازوف را هم خوانده بود ولی "الان، خیلی وقته" که چیزی نخوانده. چند سالی است که با فریبا ازدواج کرده. اصلن اصفهانی هستند ولی کامران در لرستان کار پیدا کرده و در جایی نزدیک یاسوج (؟) زندگی می کنند. نویسنده مسلط به لهجه و اصطلاحات محلی است. داستان در یک ذهن بسته روشنفکر زده نمی گذرد. داستانی است سرشار از flavor های بومی و محلی ایرانی ولی در ضمن آمیخته به پیچیدگی هایی که universal است و در فرانسه کامو شاید "بیگانه" می شود و در داستان آقای یادعلی، "آداب بی قراری". در مورد داستان های احمد محمود معروف است که هر شخصیتی زبان و کاراکتر خودش رو دارد. محمود هیچگاه با یک لحن و زبان، از زبان دو نفر حرف نمی زند. این خصوصیت در رمان کوتاه "آداب بی قراری" هم به خوبی به چشم می خورد. آدمها، هر کدام زندگی مستقل خود را در این داستان دارند و شخصیتهایی که تازه با آنها آشنا شدیم را خیلی زود می شناسیم حتی دخترهای دانشجوی طبقه پایینی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتاب، زبان استواری دارد. با وجودی که گاهی کمی خرد شده و جویده به نظر می آید، در کل استواری خودش را حفظ می کند. یک نمونه، که هم فضای آشنای کتاب را نشان می دهد (موسیقی کیتارو که برای خواننده ایرانی عموما آشناست) و هم بازی صادقانه آقای یاد علی را با کلمه ها به رخ می کشد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;em&gt;دنیای موسیقی کیتارو را گذاشت و هدفون را زد. بعد به اتاق خواب رفت، روی تخت دراز کشید.برای همین موسیقی کیتارو را دوست داشت، ملودی های کشدار طولانی که گاهی قابل تشخیص نبود، یکنواخت پیش می رفت و آرام آرام، آن قدر آرام به اوج می رسید که نمی فهمیدی در اوجی، و ناگهان فرود بود، پیش بینی نشده و غیر قابل انتظار، چیزی شبیه زندگی، خود زندگی.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ترتیب های زمانی و مکانی در این داستان در هم ریخته است. دیالوگ هایی که در جمع است، ادامه پیدا می کند و چند خط پایینتر ناگهان دو نفره می شود و در زمان و مکان دیگری اتفاق می افتد. بر می گردی عقب شاید چیزی را جا انداخته باشی ولی نویسنده هنرمندانه زمان و مکان را در هم می بافد و سفر های زمانی اش، سرگیجه آور که نیست، قطعه های گمشده داستان را هم یکی یکی در جای خودش می گذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر یک چیز باشد که جاش کمی در این داستان خالی است، شخصیت پردازی قویتر فریبا است مخصوصن با توجه به آخر رمان -که من قصد تعریف کردنش رو ندارم- ولی ممکن است عمد نویسنده باشد چون فریبا شاید (؟) آدم مهم این داستان نیست. من از آخر داستان ناامید نشدم -در مقایسه با نویسنده نقد رادیو زمانه- چون واقعیتر و نیهیلیستی تر و ایرانی تر احساسش کردم. به هر حال چون داستان را نمی خواهم spoil کنم، بیشتر از این چیزی نمیگم جز اینکه واقعن دستت درد نکنه آقای یاد علی. مرسی! اگر هنوز زندان نیستی باز هم بنویس!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://magrebi.persianblog.ir/post/90</link>
      <author>محمد</author>
      <comments>http://magrebi.persianblog.ir/comments/120686/4243166/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-120686.post-4243166</guid>
      <pubDate>Sat, 20 Feb 2010 18:21:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چند برداشت</title>
      <description>&lt;p&gt;١.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در خیالم برمی&amp;nbsp;گردم&amp;nbsp;به آن سالها. تو را می بینم که آن طرف تر نشسته ای و با&amp;nbsp;کسی حرف می زنی. دور &lt;em&gt;نمی&lt;/em&gt; شوم، در خودم &lt;em&gt;نمی &lt;/em&gt;شکنم، با یک لبخند روی صورتم به طرفتان می آیم. سلام می کنم و می پرسم "می تونم اینجا بشینم؟" و بدون اینکه منتظر جواب شوم می نشینم. می پرسم "چه خبر؟" و هنوز دارم لبخند می زنم. نگاهم پر از اطمینان است.&amp;nbsp;انعکاسش در&amp;nbsp;چشمهای تو&amp;nbsp;می شکفد و بزرگ می شود. تو هم می خندی. من دور &lt;em&gt;نشده&lt;/em&gt; ام؛ همینجا کنارت نشسته ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٢.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید جشن می گرفتم. انصاف&amp;nbsp;نبود که&amp;nbsp;یکدفعه تمام شود و فردا صبحِش مثل گنگ ها از خواب پاشم و راه بیفتم برم سر کار. باید یک فرقی می کرد. باید از قبل می دونستم&amp;nbsp;تا انتظارش رو&amp;nbsp;بکشم و خودم رو برای جشن گرفتن آماده کنم... همخونه ای مردم آزار رفت پی کارش!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٣.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعضی وقتها کار رو که تعطیل می کنم، هنوز وزوز هاش توی سَرمه. راه میرَم و درباره اش فکر می کنم. روی هوا چیزهایی رو ثابت می کنم. شب که می خوام بخوابم با فکر کردن دوباره و هزار باره درباره همه چیز خودمو دیوانه می کنم ولی به هر حال قانع می شوم که همه چیز رو حل کردم و فردا که رفتم office، کشف و شهودم رو میارم روی کاغذ و PhD رو on spot می گیرم. حالا این همه فرمول که جای لالایی قبل از خواب رو گرفته یک طرف ولی فردا که میرَم office و چند تایی کاغذ سیاه می کنم، بافته های دیشب یکی یکی جلوی چشمم پنبه می شن. خلاصه اینکه هر موقع بدون مقادیری کاغذ و چند تا reference ذهنم مشغول مساله ای بوده، نتیجه گیری هام پرت و پلا بوده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این مشاهده ساده، سوالی برام پیش میاره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;آیا می تونیم درباره چیز هایی نظر بدیم که به طور مستقیم با اونها درگیر نیستیم؟ آیا می توانیم بدون اینکه تمام عیار وارد حیطه ای بشیم و دست و پامون رو توش کثیف کنیم، درباره اش قضاوت کنیم؟ خودم رو اگر مثال بزنم، قبل از اینکه جدی وارد Research بشم، توی همه چیز فیزیک سرک می کشیدم و کلی احساس خوبی داشتم که از عجایب فیزیک چیزهای جدیدی یاد گرفتم ولی وقتی به همین موضوعات، به دلیل Research ام بر می گشتم، متوجه می شدم که درک درستی از آنها نداشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیز هایی که چندین نسل از نبوغ بشر رو به کار گرفته، میشه به راحتی در کتابها خواند و "فهمید" ... یا "توهم" فهمیدن کرد. تا وقتی با مساله ای، نه فقط به عنوان سوژه ای برای فهمیدن بلکه به عنوان یک ابزار واقعی، روبرو نشیم، درک درستی ازش خواهیم داشت؟ تا وقتی فقط خواننده هستیم، چیزی خواهیم "فهمید"؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;Feynman گوشه تخته سیاه اتاق کارش نوشته بود&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;What I can't construct, I can't understand.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;و یک جمله آخر:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;More than physcis or philosophy or whatever, this applies to the life itself. Get out there, don't sit in your comfort zone, stop all that philosophizing bullshit. Live it, live it all through, live it to the last... Amen!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://magrebi.persianblog.ir/post/89</link>
      <author>محمد</author>
      <comments>http://magrebi.persianblog.ir/comments/120686/4144912/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-120686.post-4144912</guid>
      <pubDate>Fri, 29 Jan 2010 22:39:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
