جمعه شب
تنها راه می رود. دستهایش در جیبش است. تک نیمکتی پیدا می کند و می نشیند. سرش را به بالا کج می کند. زمستان مثل یک عایق روی همه چیز کشیده شده و صداها را خاموش کرده است. نفسش چون حجم سفیدی، بی صدا بیرون می آید.
به درختهای دور و برش نگاه می کند. سیگارش را می گیراند و دودش را آرام بیرون می دهد. چشمانش را تنگ می کند و به نقطه ای دور خیره می شود. نگاهش نزدیکتر می شود و روی درختها که حالا حریر نازکی از برف بر خود دارند، گیر می کند.
کسی دور و بر نیست. جاهایی که معمولن شلوغ است، در آرامش برف خلوت اند- برای کسانی که به آرامش اش پناه برده اند.
سرش را می آورد پایین و به پیش پایش خیره می شود. با پاهایش روی زمین بازی می کند و چیزی روی برف می کشد. چشمهایش دوباره تنگ می شود. خاکسترِ سیگار، سفیدی برف را سایه می کند.
زنی با پالتوی قرمز بزرگی، دست حلقه در دست یک مرد از کنارش رد می شود. از میان خط دود سیگار، دنبالشان می کند تا وقتی که دیگر دیده نمی شوند. سیگار را روی برف می اندازد و بلند می شود. به دور و برش نگاه نمی کند. قدمهایش را تند می کند و می رود تا جایی که دیگر دیده نمی شود....
