گفتن یا نگفتن، مساله این است

 

آخرین بهترین کتابی که خوندم اصلن یادم نیست که کٍی بود و چی بود. قطعن Franny and Zoey یکی از اون بهترین ها بود ولی حدود یک سال قبل بود که خوندمش. OK، شاید یک سال می گذره! یکی از بهترین کتابهایی رو که در این چند مدت خوندم دیروز طی یک ماراتن تموم کردم. دوباره یکی از اون مسافرتهای طولانی شب تا صبح که از دنیا جدا میشی و نمی دونی کِی می ری و کِی بر می گردی. و وقتی تا اخر کتاب رو یک نفس خوندی و چند صفحه ای مونده که کتاب تموم بشه و چشمهات دیگه روی هم نمی مونه، کتاب رو می بندی نه به خاطر اینکه خسته ای که هستی (ولی نه برای خوندن این کتاب) که نمی تونی کتاب رو به همین راحتی تموم کنی و بعد سرت رو بذاری بخوابی. کتاب رو در چند صفحه آخرش می بندی و عینک رو هم روی کتاب زیر تخت و توی خودت جمع میشی و در حالی که از شدت خستگی (ساعت 9 صبح) پلکت می پره به کامران و فریبا و تاجماه و ناهید و .... فکر می کنی. طرف های ظهر که از خواب پا میشی، 5-6 صفحه آخر کتاب رو می بلعی و گیج و گنگ صفحه های کتاب رو عقب و جلو میری و بعد .... ساعت 2 یک روز کاری موبایل رو میذاری روی silent، روی تخت دمر می یفتی و کتاب رو دوباره شروع می کنی به خوندن.....

***

کامران با زنش، فریبا، در لرستان زندگی می کند، به خاطر کارش. فریبا از محل زندگی راضی نیست و دایم اصرار و بهانه می کند که برگردند اصفهان. آقای مهندس انتقالی اش را جور می کند و فریبا را جلوتر می فرستد ولی باید با تاجماه، زن روستایی، هم برای همیشه خداحافظی کند. ولی او قصد دیگری دارد: "خیلی ساده، مهندس کامران خسروی در یک سانحه رانندگی کشته شد"... و کتاب با همین جمله آغاز می شود.

***

من نقد کتاب بلد نیستم. ولی کتاب زیاد خوندم بنابراین taste ام کمی پیشرفت کرده. ادعای علمی بودن نمی کنم ولی می تونم بگم چرا این کتاب را خیلی پسندیدم.

آقای یاد علی از خیلی از مرزهای رمان فارسی بالاتر رفته. راحت حرفش را می زند، پشت تعارف های شفاهی و زبانی فارسی قایم نشده است. وقتی شخصیت اول رمانش توصیف های بدنی می کند، عریان حرف می زند و در هزار مثل و استعاره نمی پیچد حتی برای اینکه ملایمش کند چندان عاشقانه اش هم نمی کند -با اینکه عشق هم هست- عریان می گوید. اروتیسم داستان هنرمندانه و زیباست. یک نمونه اش را اینجا می آورم:

دختر گفت:" من گرمم نمیشه. عادت دارم لخت بخوابم" و پشت به او بلوزش را در آورد. بین دو کتفش مثل مرمر سفید بود، بی لکه و یکدست.

" شب بخیر"

...

"یک چیزی هست اگه بهت نگم دقش توی دلم می مونه" ایستاده بود توی چارچوب در، بلوز را توی سینه مچاله کرده بود. "ریش و سبیل اصلن بهت نمیاد"

وقتی کتاب رو تموم کردم اینقدر گیج بودم که مستقیم رفتم پای اینترنت تا توی وب چیزی درباره کتاب پیدا کنم. وقتی اولین نقدی که پیدا کردم (رادیو زمانه)، داستان رو با "بیگانه" کامو مقایسه کرده بود، جا خوردم چون خود من هم دقیقن همین احساس رو در قسمتهایی از کتاب داشتم. صادقانه بگم که من "بیگانه" رو هیچ وقت دوست نداشتم. به نظر من زیادی خشک و مصنوعی بود. می فهمیدم چه impression ای می خواد بذاره ولی برای من باور پذیر نبود. با اینکه احساس می کردم کتاب بزرگی است ولی به خودم حق می دادم که ازش خوشم نیاد.

شاید کمی ادعای بزرگی باشه. ولی داستان آقای یاد علی به نظر من "بیگانه" ایرانی است. نه به این معنی که لزومن شباهت ریادی به بیگانه داشت؛ به این خاطر که درونمایه اش بی تردید به بیگانه و نیهیلیسم درونی اش بسیار نزدیک بود ولی به زبانی که برای خواننده ایرانی آشناست. اشیایش، عناصرش، زبانش، عشقش، شوخی ها و ظرافتهایش.

این کتاب به هیچ وجه ترجمه چیز دیگری نیست. کتاب کاملن ایرونی است. ولی حتی بیشتر از این: خیلی ایرونی است! شخصیت اول کتاب، آدم روشنفکری نیست که در دنیای بی وزن و بسته خودش گیر کرده باشد. کامران، مهندس جنگلداری یا چیزی شبیه این است. کتاب البته می خواند و وقتی دانشجو بوده، حتی برادران کارامازوف را هم خوانده بود ولی "الان، خیلی وقته" که چیزی نخوانده. چند سالی است که با فریبا ازدواج کرده. اصلن اصفهانی هستند ولی کامران در لرستان کار پیدا کرده و در جایی نزدیک یاسوج (؟) زندگی می کنند. نویسنده مسلط به لهجه و اصطلاحات محلی است. داستان در یک ذهن بسته روشنفکر زده نمی گذرد. داستانی است سرشار از flavor های بومی و محلی ایرانی ولی در ضمن آمیخته به پیچیدگی هایی که universal است و در فرانسه کامو شاید "بیگانه" می شود و در داستان آقای یادعلی، "آداب بی قراری". در مورد داستان های احمد محمود معروف است که هر شخصیتی زبان و کاراکتر خودش رو دارد. محمود هیچگاه با یک لحن و زبان، از زبان دو نفر حرف نمی زند. این خصوصیت در رمان کوتاه "آداب بی قراری" هم به خوبی به چشم می خورد. آدمها، هر کدام زندگی مستقل خود را در این داستان دارند و شخصیتهایی که تازه با آنها آشنا شدیم را خیلی زود می شناسیم حتی دخترهای دانشجوی طبقه پایینی.

کتاب، زبان استواری دارد. با وجودی که گاهی کمی خرد شده و جویده به نظر می آید، در کل استواری خودش را حفظ می کند. یک نمونه، که هم فضای آشنای کتاب را نشان می دهد (موسیقی کیتارو که برای خواننده ایرانی عموما آشناست) و هم بازی صادقانه آقای یاد علی را با کلمه ها به رخ می کشد:

دنیای موسیقی کیتارو را گذاشت و هدفون را زد. بعد به اتاق خواب رفت، روی تخت دراز کشید.برای همین موسیقی کیتارو را دوست داشت، ملودی های کشدار طولانی که گاهی قابل تشخیص نبود، یکنواخت پیش می رفت و آرام آرام، آن قدر آرام به اوج می رسید که نمی فهمیدی در اوجی، و ناگهان فرود بود، پیش بینی نشده و غیر قابل انتظار، چیزی شبیه زندگی، خود زندگی.

ترتیب های زمانی و مکانی در این داستان در هم ریخته است. دیالوگ هایی که در جمع است، ادامه پیدا می کند و چند خط پایینتر ناگهان دو نفره می شود و در زمان و مکان دیگری اتفاق می افتد. بر می گردی عقب شاید چیزی را جا انداخته باشی ولی نویسنده هنرمندانه زمان و مکان را در هم می بافد و سفر های زمانی اش، سرگیجه آور که نیست، قطعه های گمشده داستان را هم یکی یکی در جای خودش می گذارد.

اگر یک چیز باشد که جاش کمی در این داستان خالی است، شخصیت پردازی قویتر فریبا است مخصوصن با توجه به آخر رمان -که من قصد تعریف کردنش رو ندارم- ولی ممکن است عمد نویسنده باشد چون فریبا شاید (؟) آدم مهم این داستان نیست. من از آخر داستان ناامید نشدم -در مقایسه با نویسنده نقد رادیو زمانه- چون واقعیتر و نیهیلیستی تر و ایرانی تر احساسش کردم. به هر حال چون داستان را نمی خواهم spoil کنم، بیشتر از این چیزی نمیگم جز اینکه واقعن دستت درد نکنه آقای یاد علی. مرسی! اگر هنوز زندان نیستی باز هم بنویس!

 

   + محمد ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱
    پيام هاي ديگران ()