برای یک دوست...
انگار این غروب، طولانی ترین غروب تمام تابستون هاست....
آفتاب کند و لَخت پایین می ره.... شاید هم پایین نمی ره و داره من رو تماشا می کنه. انگار اون هم بغ کرده. رنگ سرخ اش در تمام آسمون پخش شده. این آخرین غروب، انگار داره خوب به من وقت می ده برای خداجافظی کردن.... یک دختر خیلی زود بزرگ می شه. یک شب. That's it! و وقتی فرداش از خواب پا میشه، دیگه بزرگ شده. یک پسر شاید هیچ وقت نمی تونه اینو بفهمه. شاید پسرا "گنده" بشن (مخصوصن اون جوری که مامان می گه "خرس گنده") ولی بزرگ نَشَن؛ هیچ وقت.... من ولی فقط همین امشب رو وقت دارم ..... این غروب لَخت و کسل تابستون برای من خیلی متفاوته.
مامان از توی خونه بلند میگه "چرا اونجا روی پله ها نشستی .... برو به محمد هم بگو بیاد تو.... دیگه کم کم داره تاریک می شه....".
با بی میلی از جام پا می شم. روسری رو می ندازم روی سرم. در خونه رو که باز می کنم، صدای جیغ آلود بچه ها از دور شنیده می شه... دلم می گیره..... دلم خیلی می گیره.... سایه های بلند این غروب دراز تابستون دارند به پای در هم می رسند.... صدای جیغ و همهمه نزدیک میشه. داد میزنم "محمد! مامان میگه دوچرخه ات رو بیار تو، خودتم بیا..."
"باشه!... باشه!.... حالا میام...." و صداها دوباره جیغ میشه.
هیچ چیز این غروب تابستونی نمیگه که امشب، شب آخره.... دَرو میبندم. پاهام رو می کشم روی زمین و به سنگهای کف حیاط نگاه می کنم.
"تو حالت خوبه؟ ....". مامان توی چارچوب در داره منو نگاه می کنه.
"آره... گفتم به محمد..."
مامان که بر می گرده توی خونه، به دور و برم نگاه می کنم.... نگاهم روی دوچرخه ام ثابت می مونه..... نمی دونم چرا ولی احساس می کنم دیگه نمی تونم جیغ بزنم.....
***
".... تو دیگه بزرگ شدی... بهتره که دیگه توی کوچه دوچرخه سواری نکنی..."
***
صدای انفجار آمیز باز شدن در، دوباره پرتم می کنه وسط حیاط. محمد نفس زنان میاد تو و در رو هم محکم پشت سرش می بنده. دوچرخه اش رو همینجوری ول می کنه گوشه حیاط. نگاهش از روی من رد میشه و بدو بدو می ره توی خونه.
لبه سرخ خورشید انگار مقاومت می کنه و نمی خواد بره پایین. خیره میشَم به خورشید.... خورشید هم انگار ناامیدانه خیره شده به من.... پایین رفتنش رو می تونم احساس کنم.... هنوز نگاهم می کنه. نگران نگاهم می کنه............................. .......................... ........................ .......................... ................... ....................... ...........
آسمون هنوز روشنه ولی از خورشید دیگه خبری نیست.... یک اتفاقی انگار توی من افتاده.... راه میفتم که برم توی خونه. [یعنی بزرگ شدم؟] از سر و صداهای توی هال آروم می خزم توی اتاق خودم. دفتر خاطراتی که دایی برام گرفته و خیلی برام عزیزه برمی دارم.... با مداد قرمز می نویسم
" بابا نان داد
برادر بادام دارد
خواهر ....."
***
کیف و کلاسر زیر بغل، با عجله دارم میرَم. دیرم شده. دوباره دیرم شده. یکهو انگار چیزی بغل گوشم زوزه می کشه.... پسره، سوار دوچرخه، از بغل من گرفته بود. کم مونده بود بزنه به من.....
"برسونمتون، خانم؟ .... هاهاها...." ......
احساس می کنم دیگه عجله ندارم.......
