گفتن یا نگفتن، مساله این است

 

هیچ چیز به آن چیزی که باید باشد شباهت ندارد. یک روز کاری از تمام این روزهایی که با سرعت شگفت آوری آمده و رفته، برای اولین بار این موقع خونه هستم، ساعت ۶ بعد از ظهر و هوس نوشتن کردم.

هوا خوب، آسمون آرام، خونه ساکت و دل من پر و خالی از همه چیز. صداهای دور آرامشی در خود قایم کردند. انگار همیشه هستند و همیشه آنجا می مانند. هوا تاریک و تک برق وسط اتاق روشن و سایه ها به دیوار ها پناه بردند. طعم اشیا در هوا شناور است. کتابها وزن اتاق را می کشند. زمان شرمگین از مکان، کناری ایستاده و تماشا می کند. عکسها حجم دارند و عمق و تو را به خود دعوت می کنند. چشمها خیره شدند و هنوز منتظرند. زاویه صندلی من غیر رُندترین عدد دنیاست... امروز به تو فکر می کردم، دنبالت می گشتم و پیدات می کردم ولی خودت نمی دانستی. هر روز نیست که همه جا ببینمت. هر روز نیست که دنبالت تا دور دست ها بروم. هر روز نیست ....

 

   + محمد ; ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٦
    پيام هاي ديگران ()