گفتن یا نگفتن، مساله این است

شبانه

از اون شبایی است که بی خوابی می زنه به سر آدم و انگار ثانیه ها کش میان و با ناز و پر عشوه از پشت هم یواش میان و یواش میرن. اگه تنهایی تنها بودن اینجا رو کشیده باشی می دونی درباره چی حرف می زنم. ساعت دوباره ۵٩ تا شمرد و شد ساعت ۴ صبح ...."و ساعت چهار بار نواخت...".

داشتم "همنوایی شبانه آرکستر چوبها"ی رضا قاسمی رو می خوندم که دوستی قبل از اومدن اینجا هدیه کرده بود و پشت جلد کتاب نوشته بود "...سرزمین من به پای غازهای وحشی چسبیده است ".... . آدم داستان در غربت دارد زندگی می کند. داستان طوری است که احساس می کنی زمان حرکت نمی کند. فضا و نثر غیر خطی و پیچیده داستان هم این احساس رو شدیدتر می کند؛ داستان از جایی روایت می شود خارج از زمان و مکان، انگار از خلا بیرون می آید. حتی در قسمتهایی از کتاب راوی از اون دنیا داره حرف می زنه ولی حتی انگار آنجا هم در مرز نا معلومی است که تهدید می شود به بر گشتن به همین دنیا.

این ارتباط های آشفته زمانی و مکانی، تجربه غریبی است (هم خانواده غربت)! شاید روزها، اونقدر گرفتار باشی و لابلای ثانیه ها و روزها گیر کرده باشی که "حس" زمانت رو از دست بدی ولی وقتی اتفاقی یا event ای هست که take a break from your busy life و در یک فضای آشنا قرار می گیری (که بیشتر با خاطراتت به یاد می یاریش) تازه احساس می کنی که چقدر دلت براش تنگ شده بود و خودت هم نمی دونستی! و وقتی تموم میشه و قراره دوباره برگردی به وقت و ساعت و زبان جایی که داری زندگی می کنی، گیج میزنی.... یک کمی اخوان ثالث می خونی ولی آروم نیستی پا میشی دور خودت می چرخی و یک کتاب دیگه یاز می کنی یا می ری یک کم پیانو بزنی ولی انگار درست توی زمان نیفتادی؛ از خودت جا می مونی، نتها رو میزنی ولی با تاخیر میشنوی....بر میگردی  اتاق و کتاب "همنوایی شبانه ..." رو دوباره دستت می گیری ....سعی می کنی که ضرب زمان رو بگیری تا دوباره بتونی روش سوار شی ....بالاخره هم این laptop رو باز می کنی و شروع می کنی به نوشتن: "از اون شبایی است که بی خوابی............"

   + محمد ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٧
    پيام هاي ديگران ()