خیلی وقته می خواستم .....
خیلی وقته می خواستم درباره این موضوع بنویسم فقط به خاطر اینکه درباره اش نوشته باشم. هیچی رو به هیچ کس نمی خوام ثابت کنم. به خودم هم نمی خوام چیزی رو ثابت کنم. بعضی چیزها رو می بینی، واقعیت بزرگشون و بزرگی واقعیتشون ، پشتِت رو می لرزونه و بهت نشون می ده پشت چه چیزهای تو خالی یی قایم شدی و بعد هم ... راحت فراموش می کنی. به همین سادگی.
That 's just that simple. Don't take me wrong. This is the reality of our lives. Passing by, staring for a moment or two, all deep emotions start to arise and ..... bang, back to our life. never saw it!
یکی از برنامه های (GPI (Global Poverty initiative رو مدتی قبل شرکت کرده بودم. (همینجا بگم که اصلن حرف زیادی هم برای گفتن ندارم. این وبلاگ هم برای سخنرانی کردن اینجا نذاشتم. فقط گاهی چیزهایی رو به خودم یادآوری می کنم. این دفعه حتی قصدم این هم نیست.گفتم که، فقط می خوام بگم). برنامه GPI درباره S.e.x Slavory در کامبوزیا بود. همون شب و همون ساعت می تونستم برَم همین برنامه ی floor خودمون، چهار تا آدم ملوس ببینم و لازانیا بخورم ولی- احتمالن برای اینکه به خودم ثابت کنم آدم خوبیَم- دو سه کافشن روکاری و زیر کاری کردم و شالگردن بافته رقیه هم پیچیدم دور صورتم و ساعت 8-9 شب بود که از SidPac زدم بیرون به طرف MIT. سر ساعت رسیدم به کلاسی که قرار بود محل برنامه باشد. غیر از organizer های برنامه فقط من اونجا بودم. با دو تا دختری که organizer های برنامه بودند سر صحبت باز شد -بگذریم که اولین سوال همیشه آقای پرزیدنت مون هست-، پرسیدند چه جوری از این برنامه مطلع شدی. گفتم که یک بار که توی Infinite بساطتون رو پهن کرده بودین، کتاب Three cups of tea رو خریدم و اسمم رو هم اضافه کردم به email-list تون. نگفتم که وقتی رقیه هر روز صبح ساعت 7 راه می افتاد تا یک ساعت و نیم تا دانشگاهش توی راه باشه و شبها که دوباره همون یک ساعت و نیم رو برگرده، و این کتاب از دستش جدا نمی شد، چه حالی بود و چقدر به هم ریخته بود و چطور تمام آدمهای کوچک و بزرگ این کتاب بَراش قهرمانهای زندگی واقعی بودند، چقدر با passion -که قسمتی از تعریف خودشه- از اتفاقات کوچک و بزرگی که توی کتاب می افتاد تعریف می کرد انگار که این آدمها واقعیترین آدمهای زندگیش هستند. نگفتم! برای اینکه ثابت کنم از پشت کوه نیومدم، گفتم که بچه sponsor می کنم، که براش نامه می نویسم (یک اعتراف کوچک: به چند نفر از دوستام این طرف و اون طرف گفتم که sponsor می کنم. هر موقع می خوام از این چیزا بگَم، باید به خودم فشار بیارم، مثل یک ضبط صوت روشن می شم و همه چیز رو یک نفس تعریف می کنم. من از تعریف کردن بدم می یاد نه به خاطر اینکه خودخواه نیستم شاید دقیقن بر عکس- از خود تعریف کردن، حماقت خاصی می خواد که من خودمو ازش معاف کردم. ولی در این مورد به خصوص احساس می کنم که خیلی باید خودخواه باشی که هیچ زرّی نزنی! ). چشمایِ اون دختری که اسمش یادم نیست -و نمی دونم چرا احساس می کردم یک جورایی شبیه رقیه است- برق زد. باز هم حرف زدیم ولی یادم نیست چی گفتیم، شاید یک ماه قبل بود، گفتم که حرف زیادی برای گفتن ندارم. دوباره فقط دارم نقش ضبط صوت رو بازی می کنم. چند نفر دیگه ای اومدند، تعدادمون ولی به دو رقم نرسید. presentation شروع شد. Cambodia و S.e.x Slavory . به خدا چیز زیادی یادم نیست. فقط شاید اینکه چقدر احساس می کردم این دنیا و این آدمها -ی کامبوزیا- دورند. چقدر غیر قابل باورند. برای من احتمالن. با این زندگی پاستوریزه و مشکلات و نگرانیهای مبتذل.
یک کم باید به ذهنم فشار بیارم. نمیشه پست رو تا اینجا نوشت بعد ولش کرد رو هوا.
Well, nobody cares about reality. See, how easily all those cruel little facts of the life of these miserable people slipped off my mind. Yeah, we are the big ones damn f*ing busy with our life.
بعضی از دختر هایی که قربانی این جریان می شوند، از کشور های همسایه دزدیده می شن، مثل ویتنام، اگر اشتباه نکنم. بنابراین حتی از لحاظ زبان هم نمی تونند با محیط ارتباط برقرار کنند و چون خیلی هاشون سن کمی هم دارند نمی تونند خودشون رو از مهلکه نجات بدَن یا خودشون رو به پلیس برسونند و ماجرا رو شرح بدَن. بعضی ها شون، بزرگتر هم که می شوند، به خاطر راهی که توش قرار گرفتند، نمی خوان دیگه برگردن پیش خونواده هاشون.... و خیلی چیزهای دیگه....
بَده! اینکه نسبت به واقعیت های دنیای دور و برت مقاوم بشی. بَده! اون "خیلی چیزهای دیگه...." که یک خط قبل نوشتم واقعیترین واقعیتهای زندگی آدمهایی هست که اون سر کره خاکی وقتی من تازه دارم می خوابم، بیدار می شوند و من حتی یادم نمیاد که این واقعیتها چی بود.
ولی.... این برنامه فقط برای احساساتی کردن مردم نبود. GPI در کامبوزیا فعالیت می کنه. قسمتی از کاری که می کنه، به صورت کلی اینه که امکانات بهداشتی در اختیار این مراکز به خصوص قرار میده (S.e.x Salvory غیر قانونی ست ولی prostitution خیر. کسانی هستند که با "اختیار" خودشون فعالیت می کنند- بذارین درباره معنی اختیار بیخود سر خودمون رو به درد نیاریم- ولی گاهی در اینجور مراکز کسانی هم هستند که، به طور غیر قانونی و بر خلاف میلشون... بقیه اش رو خودتون می دونین ...). ولی GPI به طور مستقیم هم در رابطه با S.e.x Slavory فعالیت می کنه. بعضی از این S.e.x Victim ها موفق می شوند فرار می کنند یا پلیس پیداشون می کنه. ولی این آدمها هم از لحاظ روحی وضع شکننده ای دارن ،هم از لحاظ اجتماعی skill های لازم رو ندارن که بتونن زندگیشون رو بگذرونن و حتی اگر جایی مشغول به کار بشَن و کاشف به عمل بیاد که چه history ای داشتند، اخراج می شوند، همون جامعه ای که ازشون استفاده می کنه (taking advantage of them)، همون جامعه هم طردشون می کنه.
The society, the people, can't bear looking right into the eyes of its own criminals. If it does so, it can not help seeing its own reflection in those eyes, It can not help noticing its own stain on the crime.
GPI مراکزی داره یا sponsor می کنه که این افراد بتونن recover کنند و در ضمن یک سری skill های مفید هم یاد بگیرند.
من همیشه دوست دارم خط آخر در اوج تموم بشه. خط آخر، اوج و پایان باشه، خط آخر، همه چیز رو به هم وصل کنه و خلاصه همه چی make sense کنه.
این نوشته هیچ اوجی نداره، همینه. بیشتر از این هم نیست، کمتر از این هم نیست. هیچ معنی دوم و سومی هم نداره. همینقدر ساده تموم می شه، به سادگی همین زمینی که روش زندگی می کنیم.
Can you, please, handle that?
