توی سرم جا نمی شه ...
آقا! توی سرم جا نمی شه! به کی بگم؟!
به سوالهای بزرگ نمی تونم فکر کنم.
نه فقط احساس می کنم که از فکر کردن بهشون خسته می شم که بدتر! این سوالهای کذاییِ بزرگ، به زعم این بنده، حتی معنی هم ندارند. شاید فقط سوء تفاهم زبانی اند؛ نتیجه زبانی اند که این بشر دو پا ساخته تا نیازهای اولیه اش رو برسونه ولی کم کم زیادی جدیش گرفته و فعل ها و اسم هایی که برای اداره کردنِ زندگی خودش ساخته، تعمیم می ده به همه چیز و گزاره هایی می سازه که از لحاظ دستور زبانی، مُجازه ولی یک مشکل کوچولو داره: بی معنیه! ساده ترینشون مثل اینکه اگه خدا زورش خیلی زیاده چرا نمی تونه سنگی بسازه که خودش نتونه بلند کنه!
توی فلسفه، آقای ویتگنشتاین پروژه مفصلی رو شروع می کنه که کلن فلسفه رو از شر اینجور "سوء تفاهم های زبانی" که مثل خوره ذهن را می تراشند خلاص کنه و دامن فلسفه رو از نحسی شون نجات بده. "رساله منطقی- فلسفی" ویتگنشتاین معروفترین کار فلسفه قرن بیستم است. اگر کمی ویتگنشتاین رو بشناسیم و از حالت های پیامبر گونه اش شنیده باشیم که چطور وقتی فکر می کند انگار در حرارت وحی گونه یک الهام دارد می سوزد این جمله از کتابش طنین دیگه ای پیدا می کنه:
Where (or of what) one cannot speak, one must pass over in silence.
سوالهای بزرگ؛ جوابهای بزرگ. حتی گاهی نمی دونیم که خود سوال اصلن چیه، دنبال اون چیزِ بزرگ هستیم که خودش لابد جواب همه سوالهاست. هر چیزی اگر به اون بزرگی نبود محکوم است، در بهترین حالت محکوم به پیش پا افتادگی. خنده داره که گاهی اصلن خود سوال رو نمی تونیم پیدا کنیم.
ترسناکه با این سرعت دور شدن از چیزهای بزرگ. تا جایی که به فیزیک مربوطه، ظاهرن دارم بی خیالِ string theory میشم، مطمئن نیستم که در دنیای آکادمیک موندِگارم یا نه، نوبِل هم که دیگه بخشیدیم به خودشون!
برگردم همون بالا! سوال های بزرگی که ذهن آدم رو اسیر خودش می کنه وقتی حتی معنی هم ندارند. جمله ای از Isaiah Berlin می خوندم که همیشه با من موند (نقل به مضمون احتمالن)
The only probems are the problems of our time.
سوالات بی معنی ای که ذهن ما رو به خودشون مشغول می کنند، اغلب سوالهایِ بدون زمان اند. سوالهایی کلی که هیچ قیدی از زمان ندارند. برای من خیلی عجیبه که آدمیزادی که در زمان و مکان finite است چرا دوست دارد بدون زمان و مکان فکر کند. چرا اسطوره های انسانی و مذهبی، بالاتر از زمان زندگی می کنند؟ چطور است که ما برای زندگی کردن در ابعاد کوچکِ یک انسان، اول باید جواب سوالهای کلی و "بزرگ" رو بدونیم؟ چرا باید بالاتر از خودمون بایستیم و ببینیم و زندگی کنیم؟ چرا از تویِ خودمون نمی تونیم مشاهده کنیم و زندگی کنیم؟
Berlin تلنگر می زند که: من دارم سعی می کنم مسئله چه کسی رو حل کنم؟! این مساله، اصلن مساله من هست؟! وقتش نیست که پاها رو بذارم روی زمین و روی خاک سُستش زندگی کنم؟
بالاخره هر چی باشه، زمان که از انسان بالاتر نیست. ما در زمان به دنیا نمی آییم و نمی میریم بلکه با زمان به دنیا می آییم و با زمان هم می میریم، نه؟
