چیز هایی عجیبی وجود دارند که با گذشت زمان هم همچنان عجیب می مانند. هر چقدر همه گیر و عادی ولی عجیب، خیلی عجیب. موسیقی یکی از این معدود چیزهاست.
در بین تمام هنرهای چند گانه، موسیقی هنری است که مشهور است به قویترین-از لحاظ شدت و تاثیر مستقبم- و بی واسطه ترین. هر هنری به وسیله ای برای ابراز احتیاج دارد؛ نقاشی، بومی برای تصویر شدن می خواهد و نور و فضایی برای دیده شدن؛ تیاتر صحنه می خواهد و بازیگر و بلیت البته و.... . ولی موسیقی با وجود اینکه می تواند ساز باشد یا DVD، می تواند یک ریتم ساده هم باشد که زیر لب تکرار می کنیم. خستگی شب که پلکهایت را سنگین می کند، می شود به یک تابلوی نقاشی هم نگاه کرد و شب بخیر گفت و خوابید. ولی احتمالن آهنگی زیر لب ضرب می گیریم یا mp3 player را چند دقیقه ای، بعد از خاموش کردن برق ها، تازه روشن می کنیم. و چقدر ساده می توانیم هر آهنگ یا قطعه رو طوری بشنویم که انگار هیچ وقت تکراری نمی شود. تکراری هم البته می شود خیلی چیز ها ولی بازهم می شود دوباره و دوباره شنید.
چطور می شود به Nocturn های شوپن عادت کرد. هر وقت که به "شبانه" های شوپن گوش می کنی احساس می کنی خوشبختی. چقدر راحت و سبک و آرام تو را با خودش همراه می کند. چقدر پرواز کردن انگار یکدفعه راحت می شود. چقدر دقیق می شود هر نت را شنید و جایش را پیدا کرد. چقدر با شکوه هست این احساس که کمترین پس و پیشی و این قطعه دیگر خودش نیست.... سکوت زیبایی در این "شبانه" ها می توان شنید....
