شاید همین چند خط را بنویسم و باز تا مدتها ننویسم. شاید هم بعد از چند خطی نوشتن همه را پاک کنم و این نوشتن ها به هیچ جا نرسد.
برگشتم بعد از مدتها و به اینجا رسیدم. با خودم برخورد کردم. گاهی وقتی بی هوا می گردی دقیقا به خودت می رسی و اینطور شد که ماجراجویی های مجازی شبانه من به اینجا رساندَم. خواندم و خواندم، غرق شدم، سرم را گاهی بیرون آوردم و نفسی گرفتم. گاهی چشمهایم را می بستم و بی آنکه متوجه باشم لبخند می زدم. چهره ها و صداها و کلمه ها تداعی می شد. کسانی که دوست بودیم و حتی کسانی که فقط دوست "بودم". چهره های بدون چهره به چهره می رسیدند و در تخیلم نقش می شدند و شکل می گرفتند. کامنت های بی نامی که تا روزها در ذهنم مانده بود. کامنتهایی که انگار جرقه می شدند بین دو روح که هیچ وقت همدیگر را لمس نکرده بودند. خندیدم. به سادگی ها و بلاهت ها و جرقه ها و هیجان های آن موقع هایم خندیدم. خنده ای که لابد وقتی بچه ای را می بینی که بر بال غریزه اش می رود می خندی. کلمه ها در من تپیدن گرفتند. شهوت کلمه ها دستم را رعشه انداخت.
می خواهم بنویسم. می خواهم دقیقا همان کلمه هایی که گویِ یکسر آتش بودند را دوباره از اعماق نادیدنی به بیرون پرت کنم. دوست دارم وحشیانه بکوبم و بازی را به هم بزنم و داد و هوار کنم، به عادت همیشگی ام لج کنم؛ با تو، با کلمه ها، با خدا (آخرین بار کجا بود؟)، با من، ....
کلمه های جاودانه سالهای 25-28 سالگی تمام شدند و آخرین بار روی همین صفحه ها تشییع شان کردم. کلمه هایی پر از فشار، غیض؛ گمشده هایی که هیچ وقت دوباره پیدا نشدند، سرزمینهای مه گرفته ای که یا هیچ وقت نرفتم یا اگر رفتم ندیدم .
تقلید این کلمه ها دیگر نوشتن نیست، مرثیه است برای میتی که دیگر نیست، یا اگر هست دیگر همان نیست....
