گفتن یا نگفتن، مساله این است

 

این چند وقته، چند بار سری زدم اینجا که چیزی بنویسم ولی فقط اومدم، این صفحه رو خراشی دادم و کمی بازی بازی کردم و رفتم. این روز ها نمی تونم بلند بنویسم، نمی تونم بلند فکر کنم. وقتی ذهنم خالی میشه، مضطرب میشم؛ شاید به خاطر عادت کردن به شلوغی-- شلوغی ذهن. این روز ها هر که هستم، خودم نیستم. شاید شبیه شدم به ماشینی که صبحها روشن میشه و شبها با سر و صدای زیاد -- چیزی شبیه خِر خِر-- خاموش میشه. این روزها کمتر کتاب می خونم، این روزها بیشتر تلویزیون می بینم. این روزها، خودخواهم بدون اینکه خودم بخوام. این روز ها بیرحمم بدون اینکه خودم بخوام. چند شب قبل بود -- شب بود نه روز-- که تنها با دوچرخه رفتم سینما برای دیدن یک فیلم. در سیاهی و تاریکی یک آخر شبِ تنها در سینما چند دقیقه ای در "این روزها" نبودم.

 

   + محمد ; ٧:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٢
    پيام هاي ديگران ()