گفتن یا نگفتن، مساله این است

 

سالها پیش.. چند سال قبل میشه؟ ٨ سال قبل یا ٩ سال قبل؟ خیلی می گذره. ولی خاطره اش خیلی واضح توی ذهن من مونده. از اون آدمهایی بودی که راحت میشد دوسِت داشت. ساده بودی و با مرام از نوع دست نخورده یزدیش. قشنگ می خندیدی و وقتی جدی به چیزی فکر می کردی قیافه ات ساده و (دلخور نشی) کمیک میشد. نسل ما یاد گرفته بود فکر کنه چه جوری کار خودش رو پیش ببره و از بقیه جلو تر بزنه. من و تو از این جنس نبودیم، تو بیشتر، یا به قول خودت "ما بیشتر"... . این "ما بیشتر"ت با لهجه یزدی وقتی جواب چاکریم می شد، خودِ خودت بود. تو جزو معدود کسانی بودی که

had a heart amid all the brains.

هنوز نامه ات یادم هست. نمی دونم اگر من هم به جای تو بودم می نوشتم یا نه. راستش رو بخوای، خیلی چیز ها بادِ هواست، با اینکه پرِ باده ولی تو خالیه، یاد آدم نمی مونه . ولی بعضی چیز ها از یاد آدم نمیره. هر چقدر هم که ساده باشه، بدون مدالهای رنگی و افتخارات دوزاری. آره رفیق یزدی...

تا باشگاه اومدن از خیابان گلستان رو یادت میاد؟ مسجد اونجا یادت هست؟ خود خوابگاه رو؟ خوابگاه تریپی داشت، پسر. هنوز بو-ش رو می تونم احساس می کنم. بوی سادگی ، گیجی، انرژی، جوونی. تهران هنوز برای ما بزرگ بود. هنوز تبدیل نشده بود به شهر نفرت و کینه. خیابون هاش، پیتزا هاش، سردار جنگلش پر از بوهایی بود که تازه داشتیم می شناختیم.

حاجی به این فکر کردی که الان آخرین سال دهه 80مون رو داریم زندگی می کنیم. دهه 80 با شروع کردن، شروع شد. برای من که دهه خیلی شروع ها بود، بگذریم این آخراش نفسم بریده و اگزوزم حسابی دودی شده.

مهدی جان، ما همه مون اونقدر مشغول خودمون بودیم که همیشه نمی دیدیم. حق بده که بعضی وقتها ندیده رد شدیم. گفته بودی غم، گفتم حسرت، گفتی حسرت، میگم "گردش ماهی ها، روشنی، من، گل، آب"...

   + محمد ; ٦:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

 

-می بینی؟   --نه    

-دنبالش می گردی؟     -- نمی دونم، شاید آره، شاید نه. ولی حتی یادم رفته چه شکلی بود. یــــــــادم رفته!  

- پس دنبال چی می گردی؟     --دنبال چیزی که گم کردم    

-نشونی، چیزی؟      --فقط یک چیز...     

-؟    --اگر ببینمش، می فهمم.

-؟      -- ....    

-چه جوری؟    -- نمی دونم... ببینم می فهمم.   

-مطمئنی پیداش می کنی؟    --.....

-مطمئنی که اصلن وجود داره؟   --نه!   

-دنبالش می گردی؟    --گفتم که، نمی دونم.   

-پس دنبال چی می گردی؟    --....   

-گم شدی یا گم کردی؟    --هر دو.    

-آشناست یا غریبه؟     --نمی دونم، صورتش آشناست ولی فکر کنم غریبه است.     

-غریبه؟    --غربت   

-غربت؟    --غریبه...

-چرا؟     --باید بیگانه باشد...   

-باز می خوای فرار کنی؟      --شاید     

-بالاخره که بر می گردی.     --شاید، شاید هم نه؛ شاید اگر خیلی دور برَم...

-برنگردی؟    --شاید...   

-باور می کنی؟      --.....      

-باور می کنی؟     --شاید آره، شاید نه، ببینم می فهمم...

   + محمد ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۳
    پيام هاي ديگران ()