هیچ چیز به آن چیزی که باید باشد شباهت ندارد. یک روز کاری از تمام این روزهایی که با سرعت شگفت آوری آمده و رفته، برای اولین بار این موقع خونه هستم، ساعت ۶ بعد از ظهر و هوس نوشتن کردم.
هوا خوب، آسمون آرام، خونه ساکت و دل من پر و خالی از همه چیز. صداهای دور آرامشی در خود قایم کردند. انگار همیشه هستند و همیشه آنجا می مانند. هوا تاریک و تک برق وسط اتاق روشن و سایه ها به دیوار ها پناه بردند. طعم اشیا در هوا شناور است. کتابها وزن اتاق را می کشند. زمان شرمگین از مکان، کناری ایستاده و تماشا می کند. عکسها حجم دارند و عمق و تو را به خود دعوت می کنند. چشمها خیره شدند و هنوز منتظرند. زاویه صندلی من غیر رُندترین عدد دنیاست... امروز به تو فکر می کردم، دنبالت می گشتم و پیدات می کردم ولی خودت نمی دانستی. هر روز نیست که همه جا ببینمت. هر روز نیست که دنبالت تا دور دست ها بروم. هر روز نیست ....
13×2
یک سال دیگه هم گذشت.
26 سال .درس، office، کتاب، رمان، ایران. پیانو، چشمها، برق. خوشحال، غمگین. سکوت، شب، دراز. فردا...
My Trilogy
Blue:
The homeless flute player, placing his flute box underneath his head.
"You always have to hold on to something"...."excuse me , what did you say?"
The Perforated Heart:
.... And, so in my heart, I'm certain that I'm a good man because I feel guilty. I confuse guilt with humanity.
نویسنده منفور من: میلان کوندرا
چرا لذت آهستگی ناپدید شده است. کجا هستند دل آسودگان روزگاران گذشته که به نرمی گام برمی داشتند؟ کجا رفتند ولگردان و بی کارگانی که قهرمانان ترانه های عامیانه بودند؟ خانه به دوشانی که از آسیابی به آسیاب دیگر پرسه می زدند و شب را زیر ستارگان صبح می کردند. آیا این مردمان در کوره راه ها، دشتها و جنگلها ناپدید می شدند و یکسره محو آن می شدند؟ در زبان چک رخوت ساده شان این ضرب المثل را تداعی می کند: "آنان به پنجره های خداوند خیره شده اند"....
در هیاهوی پر از گرفتاری این روز ها، گاهی در سرم می چرخند.
