When there are no words...
A complete void. Desperately looking for words which are all gone.
Days passing by. See a little something far far away. But that's too far. Here I am, stuck in the present.
Words... there is a multitude of them all around me but they haven't made a sentence yet. I look, not directly, just watching the flow of the things and I am sure there will be... There will be it.
ادامه مطلب
خوبی دینیای وبلاگی اینه که نه قراره برای جورنالی چیزی، مطلبی پست کنی و نه قراره توی ستون روزنامه ای چیزی بنویسی. همین جوری درهم و برهم می نویسی و اگر هم وسط یک بند نفس کم آوردی می پری به بند بعد...
حرف حساب: کتاب خاطرات مهر انگیز کار رو هر وقت فرصتی کنم، باز ورقی می زنم و چند صفحه ای می خونم. به بعضی جاهای کتاب که می رسه، دیگه نفسم بند میاد. مهر انگیز کار روایت دست اولی به دست می ده از خیلی چیزهایی که نسبت بهشون کاملا حس دارم هر چند شاید خاطره ای نداشته باشم! یکی دو شب قبل که داشتم می خوندم، به شریعتی رسیده بود. وقتی دختر اول خودش، سپیده، تازه-جوان است. در سردرگمی آن زمان، شریعتی یکباره "ظهور" می کند و "جانهای تشنه" اون روزگار را دور خودش جمع می کند. خواندنش جالب است که دختر مهر انگیز کار، دختر مادری که بزرگ شدنش، طغیان در مقابل سنتهای دنیای بسته و مذهبی شهر و دوران خودش بوده و تمام آزادی ها و حق و حقوقش را، یکی یکی خودش از دنیای مردانه و سنت زده اطرافش پس می گرفته، دختر چنین کسی، مسحور "صدای ریز و زنانه و کلام خیال انگیز و شاعرانه" شریعتی می شود و دنیای آزاد خانواده و دنیای پیرامونش، "دنیای مایوهای زیبا و مینی ژوپ های رنگارنگ و راکت های تنیس" را می بخشد به "چادرک و جوراب های سیاه و ضخیم". بد جوری هوس کرده بودم که این تکه های کتاب را با چند نفری دور هم بخوانیم....
تاریخ هم مثل relationship هست یک جورایی. به جایی که judge کنی باید بفهمیش. من هم مثل خیلی ها دورانی رو داشتم که مثل سپیده خانم کار، شریعتی رو می پرستیدم. اولهای دبیرستان بود. سال اول دانشگاه هم که خوب... یادت میاد رقیه؟...
ولی گذشته از همه این احوالیات و شخصیات و با وجود اینکه (باز هم مثل خیلی ها)، از شریعتی گذشتم و گذشتیم، هنوز وقتی روایت دست اول آن روز ها را که میشنوم و این که جانهای جوان اون دوران، چطور شیفته می شدند و تجربه های تاریخی نسل آنها و اون چیزی که به ما رسیده، حالی به حالی می شوم.
وقتی به اینجای کتاب رسیده بودم، یاد یک کتابی افتادم. اگر گفتین؟!!! سه "خط" وقت میدم فکر کنین!
یک کتاب از "بزرگ علوی" است به اسم روایت. داستان از اواخر زمان رضا خان شروع میشه و بعد جنگ جهانی دوم و بعد از اون کودتای 28 مرداد تا کمی قبل از انقلاب. در آخرین صفحه های کتاب، راوی (اول شخص اگه درست یادم باشه)، که تجربه های جورواجور سیاسی پشت سر گذاشته، متوجه می شود که خواهر کوچکترش با بعضی سازمان های مذهبی ارتباط هایی دارد که ظاهرن سیاسی هم هست. ظاهر خواهر هم عوض می شود و چادر سیاهی سر می کند. بعد از مدتی هم گم و گور می شود و سر از سازمان های مذهبی زیرزمینی در می آورد. خط اصلی داستان کاملن چیز دیگری است ولی اینها آخرین صفحه های کتاب است که در تعلیق تمام می شود.
خوبی وبلاگ اینه که همین جا میشه ول کرد. چیزهای دیگه ای هم می خواستم بنویسم.
کاش فقط چند نفری اینجا بودند که می تونستیم اینها را با هم بلند بخونیم و بلند هم دریاره اش فکر کنیم....
ادامه مطلب