برای بعدها..
طبق معمول اینکه از کجا باید شروع کرد؟ این وبلاگ کمی از اون چیزی که قرار بود باشه دور شده. خیلی وقت است که ننوشتم. از بهانه انتخابات (البته انتخابات توی "" ) و گرفتاری های همیشگی که بگذریم، دستم به نوشتن نمی رفت. این وبلاگ را با خواننده هاش انگار می دیدم و اگر چیزی می خواستم بنویسم خواننده هاش رو در نظر می گرفتم. هنوز شاید سیر نشده ام از شرح حال نویسی به سبک وبلاگی. کلمه "به درک" هنوز یک کمی برام سنگینه که بخوام فقط همونی که خودم میخوام بنویسم. خیلی از خوانندگان این وبلاگ نه چندان پر خواننده از دوستان خودم هستند. "به درک" را به نورونهای روی هم انباشته مغز خودم می گویم. ولی باید اعتراف کنم که وبلاگ محبوب من وبلاگی است که حتی کامنت دونیش را هم بسته، گاهی یک خط می نویسد و گاهی یک شعر و گاهی یک متن دقیق و ادیت شده ولی اینقدر آزاد و بی پروا می نویسد که همان تک جمله هایش هم مثل سرب داغ از تنت رد می شود.
خوب ولی، هنوز هم نمی دانم چه می خواهم بنویسم. تصویر خیلی چیزها پیش چشمهایم دارد عوض می شود ولی نمی توانم بنویسم حداقل هنوز که نه، ولی به دور و بر خودم نگاه می کنم و میبینم ... حس می کنم ... صبر کردن و دیدن دیگر فقط یک ژست یا یک تنوع نیست. فقط و فقط آن هست و نه چیز دیگری. این دنیا با چیزی که خیالش را می کردم خیلی فرق میکند. این که گیج ام را قایم نکرده ام (شاید فقط با گیج کردن بقیه، قایم کرده باشم) ولی بعضی چیزهاست که دیگر نمی شود با آنها بازی کرد، هوا، آن هوای تازه ای نیست که دز آن شوخ و شنگی کرد. هوا را تا ته ریه هایم می کشیدم پایین ولی حالا نمی شود فقط تماشاگر بود و دید و بویید. این است که می گویم فرق کرده. نمی شود فقط بی هوا و بی پروا پرید. نمی شود...
از دیدن چیزهایی که می بینم در خودم فرو می روم. نمی دانم آن چیزها را که داشتم کجا جا گذاشته ام، چگونه و چرا گم کرده ام. نمی دانم این غبار ضخیم که دنیا را گرفته چیست، چشمهای خودم را باید بشورم؟.... ولی همیشه این چشمهای من نبودند که خیانت می کردند. "خوب" یا "بد" کیفیت هایی هستند که باهاشون بیگانه ام (و گاهی چه تلخ) ولی چشمها صادق بودند، خودشان بودند، نه بیش و نه کم... ولی...
با خودم فکر می کردم که با کدام حقیقت باید زندگی کرد. با حقیقت "تحقیق شده" و "تایید شده" ... اَه! زهر شریعتی را اینجا احساس می کنم... هیچ وقت، حتی یک لحظه هم حق نداری مسکن هایی که برای آسان تر کردن چیزهای سخت و بزرگ ساخته شده را مصرف کنی. همیشه با حقیقتهای بزرگ باید به تمامی بزرگیشون روبرو شد. هیچ حقی برای صلح کردن با حقیقت نداری.... این زهر شریعتی است. زهری که از تن آدم بیرون نمی رود. این صداقت خرد کننده که به هیچ چیز و هیچ کس رحم نمی کند. چقدر بدم می آید از شریعتی... همان قدر و همان جور که از یک عشق کهنه متنفر می شوی ... وقتی که دیگه، آن چیزی که ازش بدت می آید چیزی بیرون تو نیست. خودت هست حداقل قسمتی از خودت.... بی فایده است که فکر کنم که من کدام حقیقت را انتخاب میکنم. من تا حالا دیگر فهمیدم چی هستم و کی... می دانم که حقیقت من سازش نمی کند، تیز است، تند است و بیش از همه و پیش از همه، تیغ نیشترش در خودم فرو می رود. این حقیقت سخت بیگانه است از حقیقت های تبلیغ شده و تجویز شده. به قول دوستی عزیز، این تنها زندگی من تنها متعلق است به خود من. من راه خودم را می روم فوقش "یک" زندگی را از دست میدم ولی به خودم وفادار می مانم. سختی ها و سستی ها زیاد است. ولی راهم را این بار می شناسم...
متاسفم دوست عزیز، توصیه های شما همه آنقدر درست است که نمی دانم چه بگویم. ولی راهم را خودم انتخاب می کنم. این زندگی آنقدر نمی ارزد که در مقابلش اینقدر ذلیل شویم. این بار اما می دانم که فقط نمی شود تماشا کرد و گذشت. باید سخت شد، پوست را سخت کرد نه گوشت را.... من گوشت را سخت نمی کنم. دنیای بیگانه دور و برم می خواهد قلبم را خشک کند و سخت، من قوی تر می شوم ولی قلبم را معامله نمی کنم. می گفتم که از اشتباه نمی ترسم و می دانستم که می ترسم ولی مگر فرقی هم می کند. هنوز هم از اشتباه نمی ترسم...
خسته ام و نمی دونم اینجا چی باید نوشت. کلمه مفت هست. روم نمیشد بنویسم. جایی "خیلی" دور از اینجا، آدمهای نازنینی شب و روز شون هر دو شب شده. الان هم که دارم می نویسم به خاطر اینکه خودم کم آوردم. توفیر زیاده که اونجا باشی یا اینجا، دور، خیلی دور. خسته ام از اینکه ببینم این دستهای کریه و زشت روی مردم من بلند شده. قطع باد این دستهای سیاه و کریه و کثیف. قطع باد....
ادامه مطلب