گفتن یا نگفتن، مساله این است

 

مهر انگیز کار اینجا بود. این زن خیلی دوست داشتنی است. راحت است که یک گوشه بشینیم و در ذهن خومون زندگی کنیم و درد های های فلسفی را قلپ قلپ قورت بدهیم و هنوز کاری نکرده، خسته شویم. ولی این زن، چیز دیگری است. این زن متعلق به نسلی است که آمده بود برای عوض کردن. نسلی که نمی گفت "چرا اینطوری است؟" بلکه می گفت "نباید اینجوری باشد"! در هوا و در هپروت های انتلکتوئلی خودش را قایم نمی کرد، همین جا، دقیقن همین جا، روی زمین ایستاده بود و آستین ها را بالا زده بود برای عوض کردن.

مهر انگیز کار می داند که فقط نیامده بجنگد؛ برای انسان می جنگد. به همین خاطر، حتی انسان بودن آدمهایی که مقابلش قرار گرفته اند را هم می بیند و آدمهای مقابلش هم این را احساس می کنند. می جنگد ولی نه مثل یک ماشین. سرزنده است و راحت می خندد و با همه هم می تواند گرم بگیرد. مهر انگیز کار می تواند از ورای تمام زشتی های دنیای واقعی (که مطمئنم و در مقاله هایش گاهی دیده ام که این زشتی تا کجاها میرود) دور تر را هم ببیند. شاید  هم به این هم فکر می کند که تا وقتی می جنگیم، نباخته ایم.... گاهی که "که چی" های وحشتناک به آدم حمله می کند، بد نیست به خودمان یادآوری کنیم که یک "انسانیت" بی دفاع در همه ما زندگی می کند؛ اگر نتوانیم تمام دنیا را عوض کنیم حداقل "انسان" خودمان را می توانیم نجات دهیم. می شود امیدوار بود....

قصد ندارم خیلی از حرفهایی که زد تعریف کنم، این حرفها رو جاهای دیگه هم میشه خوند ولی وقتی آدمی رو مثل مهر انگیز کار از نزدیک می بینی، از چیزهای زیادی میشه گفت. بعد از اینکه صحبت خانم کار تموم شد، رفتم و از  نزدیک باهاش صحبت کردم و بهش گفتم که از مقاله هاتون که گاه به گاهی دیده بودم، این تصور رو داشتم که بسیار پخته و سرد و گرم چشیده سیاست و روزگارمون  هستید، صحبت های امروز رو که شنیدم، مطمئن شدم همون مهر انگیز کار هستید که می شناختم، پر از انرژی و امید برای آینده! سراغ کتابی رو که گرفتم که مدتی هم دنبالش بودم، کتابی به اسم "شورش" که روایت مهر انگیز کار است از انقلاب. حرص عجیبی داشتم که این کتاب رو گیر بیارم. خانم کار گفت که کتاب رو برات می فرستم! امروز package ای رو گرفتم که فرستنده اش Mehrangiz Kar بود. آنقدر هیجان زده بودم که تا بعد از ظهر بسته رو باز نکردم و ترچیح می دادم به خود پاکت و اسم روش خیره بشم. وقتی دیگه طاقت نیاوردم و بسته رو باز کردم، صفحه اولش رو باز کردم: تقدیم به ...، مهر انگیز کار. نمی دونم از چه کسی شاید همچین بسته ای می گرفتم اینقدر خوشحال می شدم.... شاید فقط از احمد محمود......

 

   + محمد ; ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٤
    پيام هاي ديگران ()

ترمی که گذشت ....

جمعه Feb 13.....

قرار نیست چیزی بنویسم. اگر هم نوشتم قرار نیست پستش کنم. همین! دلم هوایی شد، همین طرفها بودم، گفتم بیایم و یک سر دلم را اینجا سبک کنم.

بچه تر که بودیم و با خودمان که مسابقه می دادیم بزرگتر شویم، گاهی خیال می کردیم که یعنی ما هم بزرگ می شویم و "یادش بخیر" می گوییم؟ یعنی ممکنه که درشتی زندگی اونقدر ما را بزرگ کند که بعد سالها، یک خاطره، حتی نه یک خاطره، شاید فقط یک عکس که شبیه یک خاطره است، دلمان را اینجوری بلرزاند؟

بعد این همه سال باید گفت که آره، زندگی درشت بود. نه فقط این قدرت رو داشت که چیزهایی که انگار به خودت تعلق داشتند ازت دریغ کند که حتی بیرحم تر از اون، وادارت کرد که با نداشتن شون کنار بیای. این البته سخت تر بود!

پنجشنبه Feb 19.....

چی باید نوشت اینجا؟

وقت هایی از همیشه سخت تره که نه دقیقن اون بالای بالایی نه پایین پایینی. همین وسط هایی، داری روزگار می گذرونی.

چقدر خسته ام و چقدر این خستگی با خواب دشمنه. هر چقدر خسته تر میشم، ظاهرن انرژی ام برای خوابیدن کمتر می شه. پیانو، همینجاست و حضورش خیلی عوض کرده اینجا رو. دلم زود به زود برای برگشتن خونه تنگ می شه.

خبری نیست، سوت و کور. کسی از این  طرفها رد نمی شه عجالتن. خودم هستم و تنهایی، می سازیم با همدیگه! گله ای نیست. روزگار است!

خوب، اینم جواب سوال اون بالا...

جمعه March 6....

نمی دونم این چیه که هر از چند وقتی صاف میزنه به مغزم. شبها دراز می شه و سایه ها بلند، و ثانیه ها کشدار.

یکشنبه March 15.....

به درک که خسته ای! موج اتفاقاتی که به سرعت دارد می افتد و خستگی ای که تا مغز استخوانت را سوراخ می کند. چراهایی که هر روز از خودت می پرسی و الان عاجز تر از هر وقت دیگه برای اینکه جوابی براشون داشته باشی. به درک! تمام اینها کمترین حقی بهت نمی ده که پشت تلفن جوری حرف بزنی که دل مامان بسوزه که او اینجا نیست و تو هم اونجا نیستی درشلوغی جمعشون.

دوست داری در سبکترین سطح دنیا زندگی کنی. دوست داری آخرین مقدسات رو چال کنی و خاک ابدیت رو روشون بپاشی. دوست داری باور کنی آخرین حقیقت دنیا همین شبی هست که تا 2 -3 نصفه شب، با چند دوست به همه چیز می خندید، به همه چـــیز.....، و گیلاسها را به هم می زنید و باور می کنید که به هیچ چیز باور ندارید. به درک!

جمعه March 20.....

باید خودآزاری از نوع بسیار خطرناکی داشته باشی که شب عید رو بشینی توی خونه. وقتی کتاب رو باز کردی و داری می خونی دور از تمام سر و صداهای اون بیرون، عجب آرامش مطلق و مقدسی (!) داره. ولی کتاب رو می ذاری کنار و به دور و برت نگاه می کنی، جای خالی خیلی چیزها و خیلی آدمها رو می بینی و تنهایی یک لحظه دلت رو بدجوری "می فشارد". در آخرین ساعتهای مونده به جشن هوس کردی که نَری و در تنهایی مقدس خودت، تنها باشی. خودت اینجوری خواستی .....

دوشنبه March 30....

نگاهت متفاوت بود، متفاوت. کلمه ها شکسته بود، گاهی هم کوبنده، یک کلمه کوبیده می شد و تمام. ولی نگاهت، بیشتر از هر چیزی نگاهت...

 

جمعه April 3.....

I don't have a Farsi font here, so ....

Philosopher on a Friday night, to be or not to be!

Here I am in my office, the last hours of this busy week and the last hours of Friday. You can absolutely hear that you are the only living being still stuck at his office in the late hours of FRIDAY night.

Well,....

سه شنبه May 12....

تا خنده مجروحت به چرک اندر ننشیند رهایش کن، رهایش کن.... {شاملو- ابراهیم در آتش}

جمعه May 22.....

یکی از همان هپروت نوشت ها، یکی از آن "دلم تنگ است" ها. کاش می توانستم بنویسم، همش را یک جا بنویسم.... ولی نمی توانم... اصلن نمی توانم بنویسم.... چرا نیست، چرا نیست... چرا دور است..... چرا دو خطی می نویسم و گیر می کنم. چرا همه، همین جایی که من ایستاده ام گیر کرده اند.... چرا هیچ کس راه را نشان نمی دهد... چرا آدمها تمام شده اند... چرا دیگر خجالت نمی کشیم..... چرا پرواز کردن خاطره ای دور شده، از آنهایی که اول قیافه ها را فراموش می کنی و می دانی که بی رحمترین قسمتش همین است.... چرا....

داد می خواهم بزنم ولی نفس ندارم.... نفسم را نگه داشتم برای راه رفتن، برای رفتن و باز هم رفتن.... نمی خواهم حتی ببینم به کجا می رسد... دیگر فرقی نمی کند.... قمار است... یک بار قمار می کنی... می دانی اگر ببازی، دوباره ای ندارد... دو به یک خیانت نمی کند.... دور ترین ستاره، آنکه دورتر از همه است، همان یکی، مال من است.... خودم قایمش کردم.. این همه چشم که خیره می شوند هر شب به آسمان... نه نمی توانم... خودم قایمش کردم.... کلمه ها حباب اند... بالا می روند و یکهو می ترکند... هیچ وقت به ستاره ها نمی رسند.... کسی چه می داند، ستاره ها شاید کاغذی باشند ولی نور چی، نور هم می شود کاغذی باشد؟.... یعنی ممکن است دنیا بی نهایت نباشد؟... قاصدک ها در لبه دنیا گیر کنند مثل پر در سیم خاردار....

هپروت...........

 

******

گذشــــــت نقطه

   + محمد ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳
    پيام هاي ديگران ()