The Daughters of Afghanistan
این فیلم رو ببینید: The Daughters of Afghanistan. اگر بوستون هستید و Boston Public Library عضوین، آنلاین می تونین ببینیدش.
Search bpl website under electronic resources and you can download it right away (you need to download OverDrive Media, a small software, first).
ملتی که از ابتدایی ترین ها هم محروم هست. آنقدر فاصله داریم که رابطه برقرار نمی کنیم، حداکثر شاید ترحمی بکنیم. دوربین که نزدیکتر و صمیمی تر می شود و به سختی، به لهجه ها عادت می کنی و بدون احتیاج به زیر نویس انگلیسی متوجه حرف ها می شوی، کم کم فضایی را پیدا می کنی که برایت آشناست. می توانی رنج و درد و کمبود را تجسم کنی، می توانی به جای شخصیت های فیلم، آدمهای زندگی خودت را بگذاری. می توانی در چهره شکسته یک زن دقیق شوی و با پاک کردن چند خط و چروک اضافه، قیافه آشنایی را پیدا کنی. می توانی بشنوی دختر های زیبای افغانی، آینده را چطور تخیل می کنند و چطور با کلمه "دکتر" هزار ستاره در چشمهایشان روشن می شود. می توانی در چشمهای محجوبشان بخوانی که با چه غروری می توانستند به عاشِقَکانشان نگاه کنند اگر....... اگر همیشه پنهان نشده بودند، اگر همیشه خرد نشده بودند.
از سفره ای که روی زمین پهن شده مگر می شود خاطره ای نداشت. از صبحانه و نان تازه سر سفره، چه می شود فهمید؟ مامان و بابا یکی از آن چیزها نیست؟ ولی دور این سفره پنج بچه کوچک نشسته اند و سر و صدایشان گاهی بلند می شود و این خواهر 13 ساله است که مادری می کند. مادر و پدر در یک در بمباران کشته شدند. و حالا تنها نقطه ای که این دختر گاهی خلوت می کند گوشه قبرستان روستایشان است که تنها می نشیند و برای مادرش دعا می کند...... من باور کردم...... چشمهایم می سوخت....
اونایی که داستان می نویسن معمولن دنبال یک چیز smart می گردن ولی واقعیت اینه که بهترین داستانت، فقط و فقط داستان خودته: "خالد" همسایه ها خودِ احمد محموده، "Holden" ناتور دشتِ سالینجر، خودشه؛ راوی The children of midnight، هم خود سلمان رشدی یه، نه "Saleem Siani"؛ عاشق رمانتیک "چشمهایش"، بزرگ علوی اس؛ داستایوسکی توی تمام داستانهاش، نقش اوله؛ "پرنس آندری" و "پیر" جنگ و صلح، هر دو خود تولستوی اند!
پس من هم که حالا هوس کردم بیام این طرفا و یک چیزی بنویسم، به جای smart نویسی، فقط از خودم بنویسم، هر چی و همه چی! شاید هم بعدن، فهمیدند که "محمد"، خود محمد ه!
تا ساعت 11 شب توی office دارم با کار و بار ها کلنجار می رم. جایی نتونستم برم ولی حدقل تهِ دلم، فکر می کنم که باز یکی دو نفر تماس گرفتن و یک دعوت کوچولو هم برای امروز فردا گرفتم یعنی با تمام کوچیکی و بی وزنی روی این کره سنگی بزرگ، بعضی وقتها انگار همین یک ریزه وزن یکمی تعادل کره زمین رو اونقدر به هم می زنه که کسی سراغی بگیره. ساعت 11:30 خونه ام، با یک ظرف پر تخمه نشستم پشت laptop و دارم یک TV show به اسم The Office نگاه می کنم؛ طنزه. بد نیست، وقتی به یک برنامه اینجوری عادت کنی، کافیه قیافه ها رو بینی و بختدی. بعدش هم یک show دیگه. مهم نیست چی باشه. یک breakthrough جدید تشریف بردم و به این نتیجه رسیدم که خواب هم باید انگلیسی ببینم- شوخی که نیست، قراره همینجا زندگی کنی، اگه خیلی دلت تنگ می شه برگرد وطن عزیز، مهران مدیری ببین- صبح پا میشی با خودت حرف می زنی-به عادت قدیمی- ولی به انگلیسی. میری دانشگاه، رادیو تو گوشِته، توی office و حومه، فقط انگلیسی و دنیای اینور آب، حتی ناهار هم انگلیسی.
بی خیال! دفعه بعد باز smart می نویسم! ولی دیگه تا حالا که نوشتم....
یک کمی وبلاگ گردی ...یک چیزی توی یک وبلاگی خوندی و هنوز توی ذهنت مونده. به وبلاگی گذارت می یفته از یک آشنای قدیمی و یک مطلب کوچک که چطور "زمانهایی توی زندگی آدم هست که غلیظترین حسهای نفرت٬ خشم و کثافت را با خود یدک میکشند. زمانهایی که حتی تنها یادآوری آنها چنان وجود آدم را ...." {با اجازه منبع}. آریان رو توی youtube پیدا می کنی و یاد روزهایی می کنی که الان خــــــــــــیلی دور به نظر می رسه: زیرزمین خوابگاه کوچک المپیاد کشوری که شده بود اتاق تلویزیون و ضبط بزرگی که اونجا بود و آفتابگردون گروه آریان، مسابقه های فوتبال آخر شب تلویزیون، تنهایی شبهای زیرزمین خونه خوابگاهی خیابان گلستان. در مورد خاطره و نوار درازی که از گذشته توی مغزته، نه میشه تصمیم گرفت نه میشه پاکش کرد، It's there. مهم نیست که اون شبها تو رو یاد آریان می ندازه نه ویولون کنسرتوی برامس! اگه یاد آریان می یفتی، آریان بالاترین هنر دنیاست! I'm serious! چرا دلمون واسه ایران تنگ میشه، Because it's there, right there, all in your head! گوشی رو می ذارم توی گوشم و آفتابگردون رو دوباره می ذارم و میام سراغ وبلاگم: This is a tribute to Old Times......
ن. عزیز،
نمی دانم چه بگویم. از کجا شروع کنم؟ اول غر بزنم و گله کنم یا از خودت بپرسم آخر چرا؟ با احساسهای مختلف دارم کلنجار می رَم و نمی دونم سر کدومش رو باز کنم و ازش حرف بزنم. فقط یک چیز داره از صبح همینجوری توی سرم می چرخه: از جنس مردی که من هم به اون تعلق دارم بدم میاد!
نه، از عشق ناامید نشو! اول می خواستم بگم چرا؟ چرا اجازه دادی، چرا اجازه دادی اصلن شروع بشه، چرا چرا....؟ ولی بعد فکر کردم و نتونستم گناهت رو پیدا کنم. به حرف خودت فکر کردم که چرا هر چقدر می خواهی به عشق نزدیکتر شوی، ازش دورتر می شوی.... می تونستم غلط های کوچیکت را بگیرم... ولی آخرش فقط به اینجا رسیدم که تو مثل بقیه معامله نکردی! تنها گناهت همین بود.... ولی واقعن نمی دونی این گناه روی زمین (که تا اطلاع ثانوی روش زندگی می کنیم) چقدر سنگینه؟ اینجا اگر یک لحظه حواست نباشد، از پشت جرت می دهند. ولی تو اعتماد کردی. نمی دانم کجایش را اشتباه کردی. ولی اعتمادت را نمی خواهم بگیرم، چون آن وقت عشق هم باید لاک گرفت.
ولی می دانی؟.... من هیولاهای جنس خودم را دیدم، تجربه کردم (آرام تر دارم حرف می زنم...). می پرسی پس عشق چیست در قاموس این جنس؟ نمی دانم، نمی دانم شاید صاحب شدن است. صاحب شدن روح شاید تا جسم، ولی صاحب نمی شود که مراقبت کند، صاحب می شود که بشکند. صاحب می شود که از قدرت اینکه می تواند دل کوچکی را بلرزاند، مست کند و همیشه هم البته می لرزاند. جنس من خیلی خودخواه است. جنس تو پیچیده است، فهمیدنش سخت است؛ می دانم، ولی وقتی می بخشد، می بخشد، همه اش را می بخشد. اما جنس مرد هیچ وقت همه چیز را نمی بخشد. عاشق می شود روزی صد بار ولی همیشه از آن گوشه چشمش، دورتر را هم می بیند.... حساب می کند، "حساب را دارد"! تا وقتی برنده است همه را به عاشقی می گذارد ولی اگر ببازد، "خود"ش را هم می بازد.
متاسفم. متاسفم که نه فقط یک نفر را از دست دادی که آن کسی که از دست دادی، یک نماینده هنر آن مملکت هم هست! نمی دانم ایمانت را هم از دست داده ای یا نه! ولی می دانم زیر پوست نازک جنس تو، موجودی زندگی می کند که با تمام شکنندگی اش، قدرتش، قدرت برخاستن و دوباره شروع کردنش شگفت آور است. این مشکل دیگر جنس من است. زود از کوره در می رود، در دنیای اصولی زندگی می کند که اگر از زیر پایش کشیده شود، زمین می خورد و بد جوری هم زمین می خورد، گاهی دیگر هرگز بلند نمی شود. ما که می دانیم او پشت هر اسمی و هر افتخاری پنهان شده باشد، زمین خورده است و هیچ وقت هم بلند نمی شود، بگذار به بازی های کوچک خودش سرگرم باشد.
خیلی چیزها می خواستم بگویم ولی نمی توانم.... متاسفم...
Crash
1st scene:
-I don't know the gentleman who sits here.
-Hi... I am Mohamad.
-Hi... I am "...". Nice to meet you here. Are you from Iran?
-Vow, how did you figure?
-Well, you don't look like an arab. How about that?
-I like that...
My office-mate laughs... I have a mixed feeling. Somehow, I am proud that I proved (only by apperance, obviously!) that I am not Arab. But there is something deep down which is not quite proud....
2nd scene:
Having a chicken ceaser sandwich at Cosi while leafing through this book "The Other" written by a Polish jounalist. It's about how the white European man always sees the non-white non-Eutopean people as a different being, hence "the other". The author however sees himself not through the Descartian theme that "I think, therefore I am" but "I am because there is another". He tries to reach out to the other because "the self is only possible only through the recognition of the other...".
The following lines suddenly beat the hell outta me:
".... Empires on horseback, such as Persians, Arabs and Monghols, behaved differently but their aim was not to get to know the world- instead it was armed conquest and slaverment. Moreover, these empires only enjoyed relatively short periods of ascendary and oppression, and then collapsed to the buries in the sand forever..."
I suddenly found myself uttering the F word. We are not even counted as "The Other". Awesome, dude!
3rd scene:
Laying down on my bed while watching this cartoon, American Dad -definitely nnnnot the best cartoon of all time-. This particular one is "Tearjerker". It's about this guy who was rejected to become an actor in Hollywood so he decided to make a sad movie that beats the crap outta everybody till they die out of crying -I know! that stupid-. He decides the movie should be something about Holocust-as usual-. People are crying to death in theatres all over the world except ...., you got me, except Iran where everybody is laughing hysterically! OK, it's fine so far. It 's the image of Iranian audience that kills me. Imagine the most primitive Arab tribe of the most distant place in the world. THEY'VE ALL SITTEN THERE IN THE THEATRE IN THE MIDST OF TEHRAN, and, of course, no women!
(I didn't use Arab as a curse or something, God frobid, I meant the suits are arabic!)
4th scene:
Talking to the Turk house-mate about politics and stuff. He put his words wisely and carefully together:
"It 's a shame for both countries but some people in my country ask if Turkey is gonna be the next Iran..."
5th scene:
Talking to the Indian friend. He's gonna be back home for a while and I cursed him, in a friendly tone, for not having any issues with the visa and suddenly we are talking politics. He says:
"As far as Ahmadinejad is there, nothing will change, he is so crazy that nobody even wants to talk to him ...."
6th scene:
The ex-advisor and I are talking in a cafe
" Dr. "..." has invited me for this conference in Iran. I am waiting to see what is happening with your president.... he has said some obscene words about Israel, hmmm, how do people like him? ..."
7th,8th,9th scenes ......
10th scene:
In a month, we'll see! (Can you see the irony in "10"?)
P.S.: I am the ultimate pessimist as far as we are concerned with politics but what can I do but hope for better?!
