چند برداشت
١.
در خیالم برمی گردم به آن سالها. تو را می بینم که آن طرف تر نشسته ای و با کسی حرف می زنی. دور نمی شوم، در خودم نمی شکنم، با یک لبخند روی صورتم به طرفتان می آیم. سلام می کنم و می پرسم "می تونم اینجا بشینم؟" و بدون اینکه منتظر جواب شوم می نشینم. می پرسم "چه خبر؟" و هنوز دارم لبخند می زنم. نگاهم پر از اطمینان است. انعکاسش در چشمهای تو می شکفد و بزرگ می شود. تو هم می خندی. من دور نشده ام؛ همینجا کنارت نشسته ام.
٢.
باید جشن می گرفتم. انصاف نبود که یکدفعه تمام شود و فردا صبحِش مثل گنگ ها از خواب پاشم و راه بیفتم برم سر کار. باید یک فرقی می کرد. باید از قبل می دونستم تا انتظارش رو بکشم و خودم رو برای جشن گرفتن آماده کنم... همخونه ای مردم آزار رفت پی کارش!
٣.
بعضی وقتها کار رو که تعطیل می کنم، هنوز وزوز هاش توی سَرمه. راه میرَم و درباره اش فکر می کنم. روی هوا چیزهایی رو ثابت می کنم. شب که می خوام بخوابم با فکر کردن دوباره و هزار باره درباره همه چیز خودمو دیوانه می کنم ولی به هر حال قانع می شوم که همه چیز رو حل کردم و فردا که رفتم office، کشف و شهودم رو میارم روی کاغذ و PhD رو on spot می گیرم. حالا این همه فرمول که جای لالایی قبل از خواب رو گرفته یک طرف ولی فردا که میرَم office و چند تایی کاغذ سیاه می کنم، بافته های دیشب یکی یکی جلوی چشمم پنبه می شن. خلاصه اینکه هر موقع بدون مقادیری کاغذ و چند تا reference ذهنم مشغول مساله ای بوده، نتیجه گیری هام پرت و پلا بوده.
این مشاهده ساده، سوالی برام پیش میاره.
آیا می تونیم درباره چیز هایی نظر بدیم که به طور مستقیم با اونها درگیر نیستیم؟ آیا می توانیم بدون اینکه تمام عیار وارد حیطه ای بشیم و دست و پامون رو توش کثیف کنیم، درباره اش قضاوت کنیم؟ خودم رو اگر مثال بزنم، قبل از اینکه جدی وارد Research بشم، توی همه چیز فیزیک سرک می کشیدم و کلی احساس خوبی داشتم که از عجایب فیزیک چیزهای جدیدی یاد گرفتم ولی وقتی به همین موضوعات، به دلیل Research ام بر می گشتم، متوجه می شدم که درک درستی از آنها نداشتم.
چیز هایی که چندین نسل از نبوغ بشر رو به کار گرفته، میشه به راحتی در کتابها خواند و "فهمید" ... یا "توهم" فهمیدن کرد. تا وقتی با مساله ای، نه فقط به عنوان سوژه ای برای فهمیدن بلکه به عنوان یک ابزار واقعی، روبرو نشیم، درک درستی ازش خواهیم داشت؟ تا وقتی فقط خواننده هستیم، چیزی خواهیم "فهمید"؟
Feynman گوشه تخته سیاه اتاق کارش نوشته بود
What I can't construct, I can't understand.
و یک جمله آخر:
More than physcis or philosophy or whatever, this applies to the life itself. Get out there, don't sit in your comfort zone, stop all that philosophizing bullshit. Live it, live it all through, live it to the last... Amen!
شجریان رو که گوش می کنم دلم تازه می شه.
چقدر این حال و هوای شرقی می سازه به آدم.
در میان دو بی نهایت، غوطه ورت می کنه. زمان به یک منحنی ثابت تبدیل می شه...
