گفتن یا نگفتن، مساله این است

A citizen of nowhere

(غُرنوشتی از دنیای جدید-  آمریکایی ها نخوانند)

به هیچ چیز تعلق پیدا نمی کنیم. هنوز نیامده منتظر رفتنیم. دوستی ها، دوستی های گذری است. به هم می رسیم، به هم سلام می کنیم. چند صباحی هستیم و حرف می زنیم و .... باز هر کس راه خودش می رود و باز رهگذر دیگری و باز و باز .....

حکایت غریبی است حکایت ما. حکایت آدمهایی که آنقدر به رفتن عادت کردیم که حتی آداب "ماندن" را هم نمی شناسیم. از هر چیزی تا آمدیم عادت کنیم، گذشتیم. فردا هم که از اینجا می رویم نه چیزی از اینجا کم می شود نه چیزی از ما.

در این سرزمین، چیزی"miss" نمی شود، فقط کم می شود و باز دوباره پر می شود. دیروز در آن شهر و امروز، این شهر و فردا آن یکی شهر. دیروز در آن دانشگاه و امروز در این دانشگاه. امروز با همخونه ای امروز و فردا... . آدمها قِل می خورند از یک طرف به طرف دیگر و انگار همه شبیه هم اند با اسمهای مختلف ولی. امروز او اینجاست و فردا هم او اینجاست فقط شاید با اسم دیگری.... ما به office هویت نمی دهیم، office و میزی که پشت آن می نشینیم ما را تعریف می کند. اینجا دیالوگ ها 2-3 دقیقه ای است، دوستی ها، آداب معاشرت است. همه چیز در سطح زندگی می شود، به ضخامت یک میلی متر!

عمق؟!!!...

اعتماد؟!!

وقتی عمقی نباشد اعتماد حتی تعریف می شود؟

این دیوار ها نفس آدم را تنگ می کنند. این دیوار های بلند ضخیم نفوذ ناپذیر که هیچ جور نمی شود سوراخشان کرد و آن طرفش را دید. دیوار هایی با دو چشم! چشم نیستند حتی روزن کوچکی هم نیستند. دو تا قرص نورانی، دو تا آینه که فقط بیرون را به بیرون باز می تابانند.

یادت می آید؟ دنیایی که در آن فقط اسم نبودیم، پسر بودیم یا دختر، خواهر بودیم یا برادر، دوست بودیم ... یا شاید هم نبودیم.

به هیچ چیز فکر نمی کنیم.... هر روز را برای همان روز زندگی می کنیم. "فردا" را هیچ وقت دوباره نمی نویسیم. خودمان را می کُشیم تا در مُردن زنده بمانیم. فقط نگاه می کنیم... به گذشتن و رد شدن روزها و پر شدن حجم زمان (که خالی بودنش گردن آدم را می شکند).

خورشید فردا هم از همان طرف بیرون می آید....

 

   + محمد ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

 

Celebrity equals talent and make-believe is reality.

Friendship is only more loneliness.

That`s how it is. How wonderful, dear son of a god!

   + محمد ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

Man! We must be important

وقتی مریضی و به جای جشن گرفتن "باز شدن مدرسه ها" مجبوری بشینی خونه و به خودت تلقین کنی که حالت داره بهتر میشه، فرصت خوبیه که بیای اینجا و درباره موضوعات مهم چیز بنویسی.

موضوع "ایران" موضوع خیلی داغی است الان. داغ و مهم. نظرها البته مختلفه ولی وقتی با مساله مهمی طرفیم، موافق و مخالف، زیاد دارد و در حال حاضر، مساله ایران چنین مساله ای است. فقط حجم مقاله هایی که درباره ایران نوشته شده در یک هفته قبل شگفت آور است. Economist در یک شماره (حداقل در وبسایت ژورنال) فقط سه مقاله درباره ایران چاپ کرده. New York Times هم چند مقاله جالب درباره ایران در هفته قبل داشته.

یکی از سه تا مقاله ی Economist، باز چاپِ مقاله خودِ این مجله است از آرشیو  30 سال قبل دقیقن، یعنی زمان ورود آقای خمینی به ایران.  وقتی ایران، موضوع مهمی است، تاریخ ایران هم در همان context قرار می گیرد و به همان اندازه مهم است. اتفاقات سریع سیاسی دنیا، تا جایی که به ایران مربوط می شود، دقیقن همزمان است با تولد 30 سالگی جمهوری اسلامی.

عنوان این مقاله قدیمی Economist هست The coming of an obdurate messiah. همانطور که گفتم، این مقاله شرح حال مملکت است وقتی که آقای خمینی وارد کشور میشود. اوضاع و احوال انقلابی کشور، کاملن مشخص است. بختیار سعی می کند که کنترل کشور را در دست بگیرد ولی موضع گیریهایش و مخالفتش با ورود خمینی و عقب نشینی های مرتبش، چهره فرصت طلبی از او تصویر می کند و اوضاع کشور را هم بیشتر متشنج می کند. ارتش هنوز تکلیفش را با انقلاب مشخص نکرده و موضع مشخصی نگرفته. کنترل چند شهر- شیراز، مشهد و ...- عملن دست انقلابی ها افتاده. comment نویسنده مقاله جالب است: Iranian unafraidness of death! اینجا، به نظر من، یکی از جاهایی است که تاریخ را باید خوب خواند، هم ما و هم دیگران؛ برای ما: کشته های زیادی دادیم برای آرمانی که به آن اعتقاد داشتیم، ولی چقدر می شناختیم این آرمان را و چقدر طول کشید که واقعیتها بسیاری را مایوس کند. و برای دیگران:

It's true that Iranian are having hard time taking care of their own lives, but be careful; they are sometimes really unafraid of death or whatever it is.

(من قصدم تحلیل کردن نیست اینجا- عذرم موجهه اگر کمی کلی و غیر تحلیلی می نویسم)

عنوان دومین مقاله Economist هست: Iran`s 30-year-old republic: Defiant, and doubtful. این مقاله مربوط است به ماهواره ایرانی و روابط ایران و آمریکا و انتخابات در پیش ایران. گفتم که قصد من تحلیل کردن نیست اینجا، پس راحت بگویم که Economist، ماهواره ایرانی را مسخره می کند (با طنز انگلیسی البته- که من هیچ وقت نمی تونم بهش بخندم): indigenous" satellite". به " لطفن دقت کنید. پاراگراف دوم، رسمن ایرانیها را ملت ساده و البته خودبینی توصیف می کند که نمی دانند که چرا با وجود تمام پیشرفت های علمی، دنیا با آنها نمی سازد:

They largely agree about such things as the wickedness of American support for Israel and the justice of the Palestinian cause.

برای من گاهی آزار دهنده می شود که چرا ما هیچ وقت مستحق proud بودن نیستیم. چرا هیچ موفقیت ما -گرچه در کنارش خیلی نابسامانی ها هم باشد- هیچ وقت شایسته تشویق نیست. و بدتر اینکه خیلی از هموطنان "وطن پرست" هم، در این نواختن ها دست کمی ندارند از دیگران.

بعد از پرتاب ماهواره، من خیلی کنجکاو بودم که عکس العمل همسایه های محترم عرب را بدانم (اعترف می کنم که دوست داشتم حسادتشان را ببینم!). ALjazira را امتحان کردم و باور کنید که بسیار بیشتر احساس غرور کردم از خواندن comment ها تا خیلی از وبسایت های وطنی. comment ای بود که ایران را به رخ عربها می کشید -نویسنده هم عرب بود- که چطور بدون وابستگی به آمریکا، توانسته است ماهواره خودش را هوا کند. می دانم که داستان به این سادگی ها هم نیست و دست روسیه و کره شمالی و جاهای دیگه هم شاید در کار بوده ولی حداقل عرضه داشتیم که دست آنها را هم بخوانیم و کار خودمان را بکنیم.

در پایان مقاله هم، نویسنده ویزا نگرفتن تیم بدمینتون آمریکا را، از دست دادن فرصت دیگری از طرف ایران می داند.  عجیب است که احساس می کنم که بعضی از حاکمان کشور عزیزمان، با تمام بی خردی، عقلانیت پیچیده عجیبی هم دارند. دیشب داشتم موج 90.9 رادیو (broadcast from Boston University) گوش می کردم و در چند سری برنامه مختلف، بحث، بحثِ ایران بود (وقتی می گم، مهم ایم یعنی هستیم دیگه!). نمی دانم ادب و فضای Intellectual ماساچوست است که افرادی که در این discussion شرکت کرده بودند اینطور صحبت می کردند یا چی! به وضوح، با احترام عمیقی نسبت به ایران- مخصوصن نسبت به مردم که  highly-educated و از لحاظ فرهنگی diverse معرفی می شدند- صحبت می شد. من باز هم نمی خواهم تحلیل کنم ولی تصور می کنم سالهایی که ایران بر حق خودش پافشاری کرده کمی هم credit برایمان محسوب می شود. می دونم! قبول دارم! خیلی از حق های مسلم تر نادیده گرفته شده، خیلی بازیهای سیاسی هم پشت پرده اتفاق افتاده و به خیلی ها هم باج داده شده ولی ... من فقط درباره یک مشاهده کوچک خودم حرف می زنم، همین! جالب بود که وسط این برنامه، یک آقا(ی آمریکایی)، زنگ زد و پرسید آیا ایران تا حالا در برنامه هایش تخلفی هم کرده و جواب منفی بود! در همین برنامه، درباره ویزای تنیس بازان آمریکایی هم صحبت شد و-اینجاست که برمی گردم به عقلانیت پیچیده حکومتی های عزیز- جواب بسیار بسیار wise ای داده شد. آمریکا و ایران منافع مشترک زیادی دارند. در خاور میانه، افغانستان بدون طالبان و عراق دموکرات (حداقلش به دلیل اکثریت شیعه اش)، interest مشترک ایران و آمریکا است. و خیلی منافع دیگر. ولی ایران به اندازه ای که آمریکا در منطقه به ایران احتیاج دارد، به آمریکا احتیاج ندارد و این نکته خیلی مهمی است. این tension بین آمریکا و ایران 30 سال است که وجود دارد: 30 سال تحریم و غیره و غیره. یادمان باشد که اوباما هم گفته است که military option is not off the table.

-این رو من می گم- آیا یادمان رفته که همین خانم Hillary Clinton که الان برای فشردن یک دست ایرانی اینقدر دست و دلباز شده، در کوره رقابت های انتخاباتی، خودش را برای لابی اسراییلی ها طوری لوس می کرد که تا آنجا پیش رفت که از نابودی "obliteration" ایران -و نه حکومت ایران- صحبت کرد (این کلمه سخت ترین لغت انگلیسی است که من فقط با یک بار چک کردن، برای همیشه حفظ شدم!). و باز- اینو هم من دارم میگم- یادمان رفته که در دولت خاتمی بود و بعد از همکاری ایران در جنگ افغانستان، که دولت بوش ما را مفتخر به "axis of evil" کرد.

-این رو دیگه من نمی گم- ایران سعی می کند به آمریکا حالی کند که آمریکا به ایران بیشتر احتیاج دارد. ایران چندان احساساتی هم نمی شود و منتظر پیشنهاد های جدی تر آمریکا ست؛ آمریکا باید ناز ایران را بکشد!

باز هم می گم که من اینجا تحلیل نمی کنم ولی تمام این داستان شاید فقط یک کم make sense می کند، نه؟

سومین مقاله Economist هم اینست: Young Iranians: Children of Revolution. هر چند ژست گاه به گاهی Economist که زیر پوست واقعیت های ظاهری را هم می بیند و روانشناسی پیچیده آن را درک می کند، بعضی وقتها چندش آور می شود (مخصوصن با این عکسهایی که یک زن چادری رو کنار چند تا دختر خشگل و خوش آرایش می ندازن)، ولی حداقل وقتی داستان را از چشمهای یک "خارجی" ببینی، خواندنی هم می تواند باشد. این مقاله شاید نکته جدیدی نداشته باشد ولی لحنش جالب است. چند element -خیلی خب بابا، همون عنصر- در این مقاله وجود دارد: نسل جوان ایران بسیار تحصیلکرده و diverse و dynamic است، از حکومت البته خسته است و راه های فرار خودش را دارد

with alcohol fuelled parties, painted nails or flirtatious behaviour on the street.

ولی این نسل، آمادگی و شاید اشتیاق چندانی هم برای تغییر حکومت ندارد. و عنصر آخر: (پاراگراف آخرمقاله-تنبلی منو می بخشید)

More importantly, young Iranians have a strong sense of national pride. They may grumble about the strictures of the Islamic Republic and the failings of Mr Ahmadinejad but there is little sign that they want to dispense with the revolution just yet. Like the founding fathers of the revolution, they resent fiercely any hint of Western meddling in Iranian affairs. They may be unhappy with their leaders and resent their rule, but they will rally round them in the face of outside attack.

می خواستم یکی دو مقاله دیگر هم اینجا بیاورم ولی واقعن دیگه از نوشتن خسته شدم مخصن با این سرعت! به این دو تا مقاله New York Times هم نگاهی بندازین.

The other Iran

The unthinkable option

تا حالا که صد دفعه گفتم، یک بار دیگه بگم (بلکه بختم باز بشه!). اینجا من چیزی رو دقیقن تحلیل نکردم ولی از مشاهده های کوچک خودم و چیزهایی که این طرف و آن طرف خوندم و شنیدم و چیزی که به فکر خودم رسیده، گفتم. شما چی فکر می کنین؟

 

   + محمد ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

A long overdue

یک روز گرفته بوستون. باران سنگینی  می بارد بر سر زمین. زیپ کافشن را تا بالا می کشم و سرم را در یقه کافشن فرو می کنم و راه می افتم. دوست دارم تا ابد زیر این باران راه بروم و به هیچ جا نرسم.

          پاییز، ای سرود خیال انگیز

                      پاییز، ای ترانه محنت بار

                               پاییز، ای تبسم افسرده

همان تک کلیپ youtube و صدای "فروغ" که بر همه چیز کشیده می شود، بیتابم کرد:

          گاهی جرقه ای، جرقه ناچیزی 

                    این اجتماع ساکت بیجان را

                            یکباره از درون متلاشی می کرد.....

این سیل بارانی که از آسمان می آید انگار در من هم جاری می شود و من را با خودش می برد. Museum of Fine Arts بوستون. در تاریکی سالن گم می شوم.

.....صدای فروغ در سالن می پیچد. چقدر این صدا آرام است و به خود مطمئن. یک نیمه documentary . دوربین روی مرد میانسالی ثابت می شود و بعد دنبالش می کند. یک فلاش بک به تنها فیلم فروغ: "خانه سیاه است". فیلم در یک مرکز جذامی نزدیک تبریز گرفته شده . معلم در کلاس بچه های جذامی، از پسری به اسم "حسین"  می پرسد: "اسم چند تا چیز قشنگ را بگو". چشمهای معصومی دارد این پسر. چند پسری که جذام، حالت صورتشان را انگار بچه گانه تر هم کرده، دارند می خندند.... حسین فکر می کند و بالاخره می گوید... "ماه، خورشید، گل، بازی"... ذهنم خرد می شود.... قوی اند این کلمه ها. انگار اولین بار است که معنی دارند. این صورتها قشنگ می خندند....

دوربین روی صورت حسین ثابت می شود و زمان جلو می رود و... صورت مرد میانسال ظاهر می شود. آره! چشمهایش همان است!..... ولی یعنی چی؟ اینجا کجاست؟ آلمان! این پسر.... این مرد، مگر خانواده اش جذامی نبودند؟ ...

فروغ، "حسین" را به سرپرستی قبول کرده بود. خانواده حسین همگی جذام داشتند غیر از خود او. فروغ در ضمن فیلم به بچه علاقمند می شود و با خانواده اش صحبت می کند.... حسین (مرد، نه پسر) دارد حرف می زند: وقتی بعد از مدتی پدرش می خواهد دوباره او را ببیند، از حسین می پرسد که می خواهد دوباره پیش آنها برگردد. حسین در تمام مدت هیـــچ حرفی نمی زند "برای یک بچه 7-8 ساله، ممکن نبود به این سرعت تمام اتفاقاتی که می افتاد هضم کند". دل پدر شکسته بود. حسین هیچ وقت، صورت خسته و ساده اش را دوباره ندید....

فروغ، فروغِ تولدی دیگر، فروغِ ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، فروغِ عاشقانه ها، فروغِ....بچه ای را به سرپرستی قبول کرده بود. نمی دانستم. ولی فقط دو سال بعد "فروغ فرخزاد در یک تصادف اتومبیل کشته شد"..... ویدیوی خاک سپاری فروغ؛ در وسط دریای سیاهی، حسین است که به دوربین نگاه می کند... پر از کینه (شاید از زندگی).....

        آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمین ها رفت

              و سبزه ها به صحراها خشکیدند و ماهیان به دریاها خشکیدند

                          و خاک ماندگانش را زان پس به خود نپذیرفت

و حالا این مرد میانسال از زندگی خودش می گوید و از غربت و اینکه چطور در تمام مجهولات زندگیش، فروغ گویی یگانه معنی و تقدیر او بوده است. چه بازیهایی دارد زندگی و بعضی وقتها -نه همیشه، نه خیلی وقتها- فقط بعضی وقتها چه شاعرانه حتی!

       دلم گرفته است

              .........

                   کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

                           کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

                                   پرواز را به خاطر بسپار

                                            پرنده مردنی است

 

   + محمد ; ٥:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

یک یادداشت قدیمی

در برهوت گیر کرده ایم. موقعی بود که از خراب کردن مست می شدیم؛ تبر ابراهیم در دستمان بود و به خدای ابراهیم هم رحم نکردیم. ولی از گوشه چشم انتظارش را می کشیدیم. سراغمان را می گیرد؟ منتمان را می کشد؟ معذرت می خواهد که چرا وقتی تنها بودیم او نیامده بود؟.... . همه چیز را که خراب کردیم باز هم خبری از او نشد. صبر کردیم... آیه هایش گاه چه طنین قدرتمندی داشت... گاهی فکر می کردیم از گوشه ای از آسمان هنوز نگاهمان می کند.... گریستیم از شوق اینکه هنوز چراغهای آسمان خاموش نشده و نگاهمان را به نگاهش گرم می کند ولی ........ دیگر نه نگاهش ما را راضی می کرد نه خیالش آرام. خودش را می خواستیم، همین جا، روی زمین. اگر ندیدنی است مشکل خودش بود، اگر بزرگ است و روی زمین جا نمی شود مشکل خودش بود. ما او را می خواستیـــــــــــم......

انتظار دراز شد و زمین ساکت و خلوت و سرد. نیامد..... نبود..... دیگر احساس می کردیم که بازیگران تراژدی کیهانی نیستیم فقط بیچارگانی هستیم که در برهوت زمین به حال خود رها شدیم و هیچ چشمی.. هیچ چشمی ما را نگاه نمی کند....

   + محمد ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۸
    پيام هاي ديگران ()

 

چیز هایی عجیبی وجود دارند که با گذشت زمان هم همچنان عجیب می مانند. هر چقدر همه گیر و عادی ولی عجیب، خیلی عجیب. موسیقی یکی از این معدود چیزهاست.

در بین تمام هنرهای چند گانه، موسیقی هنری است که مشهور است به قویترین-از لحاظ شدت و تاثیر مستقبم- و بی واسطه ترین. هر هنری به وسیله ای برای ابراز احتیاج دارد؛ نقاشی، بومی برای تصویر شدن می خواهد و نور و فضایی برای دیده شدن؛ تیاتر صحنه می خواهد و بازیگر و بلیت البته و.... . ولی موسیقی با وجود اینکه می تواند ساز باشد یا DVD، می تواند یک ریتم ساده هم باشد که زیر لب تکرار می کنیم. خستگی شب که پلکهایت را سنگین می کند، می شود به یک تابلوی نقاشی هم نگاه کرد و شب بخیر گفت و خوابید. ولی احتمالن آهنگی زیر لب ضرب می گیریم یا mp3 player را چند دقیقه ای، بعد از خاموش کردن برق ها، تازه روشن می کنیم. و چقدر ساده می توانیم هر آهنگ یا قطعه رو طوری بشنویم که انگار هیچ وقت تکراری نمی شود. تکراری هم البته می شود خیلی چیز ها ولی بازهم می شود دوباره و دوباره شنید.

چطور می شود به Nocturn های شوپن عادت کرد. هر وقت که به "شبانه" های شوپن گوش می کنی احساس می کنی خوشبختی. چقدر راحت و سبک و آرام تو را با خودش همراه می کند. چقدر پرواز کردن انگار یکدفعه راحت می شود. چقدر دقیق می شود هر نت را شنید و جایش را پیدا کرد. چقدر با شکوه هست این احساس که کمترین پس و پیشی و این قطعه دیگر خودش نیست.... سکوت زیبایی در این "شبانه" ها می توان شنید....

   + محمد ; ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٥
    پيام هاي ديگران ()