این پست را بخوانید!
(This is intended to be a post script to my last post)
A casual Day in Boston.
***
I open the door.The old man steps forward.
-Can I help you sir?
-sure, Can I have my hair cut?
-Of course, get off your jacket and ...
.....
me asking
-How are you today, sir?
-Thanks, how are you?
-good!
-how do you want your hair to get cut?
-I'd like it to get cut low but not too low, Hmmm ... I guess that's it.
-where are you from?
that question, again!
-I'm from Iran... (trying to show confidence in my voice while reading the impression on his face)
-Iran?
-Yeah! where are you from?
-Greece!
-Oh.......(trying to make the conversation keep going).......Is that also the name in your native language? Greece? we call it "Yonan" in my language.
-Hmmm....I haven't heard that....we call it "Siliya" in our language......actually in greek, we call your country Persia.
-Well, that was the name back seventy years ago or something. but Iran is a broader name not only referring to the Persian ethnic but to the whole population.
-What does it mean? Iran?
-I guess, noble race or something like that.
-Hmmm....so you said the name has changed in the seventies?
He probably knows when the revolution has taken place... Does he think the name has been changed after the revolution?...
-No, seventy years ago...
-Oh... (moments of silence... I felt I kinda have gained his trust, sort of...) So what do you think of your president?
omg...should I answer this question every time?
-Of course I hate him... he is crazy...
-what do the people think of him?
-everybody hates him... (I don't think I am honest)... the president before him, everybody loved him, he was so great a guy and he was getting along with other countries....
-Your president sometimes says dangerous things about other countries...
I guess I know where this is heading.... I should prove that how wonderfully peaceful, Iranians are....
-he doesn't do a thing... believe me! these remarks are not really dangerous for other countries as they are for Iran.
-Yeah... more dangerous to themselves, right!
I felt kinda a relief to have his sympathy....
-Yes, He is not really thoughtful of what he says...
-You know, it doesn't mean that if he does something, people wouldn't get happy except maybe the united states....but if you hate George, you don't say you hate him....
shocked! surprised! he was almost whispering these words in my ears as he was talking directly into my eyes in the mirror. I turned at him.. trying to be careful...
-What's the general impression about Israel in Greece?
again murmuring as he bent towards me
-They hate her! specially because what israelis do right now! but as the president you shouldn't say everything.
I'm thrilled... trying to catch up, I'm saying
-Yes!...... that is what politics is about... you gotta be smart....
-Yeah... otherwise they might destroy your country. Haven't they done the same thing to Iraq?....the people did suffer.....
-Well, Iran is quite different......
-Yeah, I know... Iran is much more powerful...(can I be proud for one brief moment for God's sake?!).....and It is much bigger but Bush is also crazy.
Silence...me asking
-what do you think of the next president of the states?
-he seems to be a good guy... but, you know, he will do what is the best for his country.... not for Iran, not for Greece.....
-Yeah...That's right!
-But he is a strong man... he used to come here a lot .....
God!....what's going on?....
-What?
-for the haircut! he was a student at Harvard Law school. He used to come here for three years....
I guess my heart is beating faster......
-vow! vow!.... does he know you in person then?....
-Yes!... I mean if he sees me, he will!...
There was such an air of confidence in his voice....
-and you recognized this guy after so many years since then....
-he was black... you don't see many blacks coming here, you know... there were three or four.....
almost interrupting him....
-what was he like?
-he had a very strong character... he was confident and strong...
-you must have met many important guys here...
-Yes, I did... many important people are coming here.... the previous prime minister of Greece, he used to come here all the time he studied here..., the american-greek 1988 US presidential candidate was coming here......
He was going on and on. My mind, however, was busy imagining Barack Obama in this barbershop......
-I am really curious about Obama......
-he was a strong man..... he won't wait for his cabinet to tell him what to do, He will tell them what to do....
-did you find him a man of the action or a man of the words?...
...with confidence
-a man of the action!
....almost finished with the haircut, George asks
-OK, how do you like it?
-Oh, that's great...thanks...thanks a lot.... It was really nice talking to you
George.... I'll definitely be back later..... you seem to have strong connections to the men of the power....
-well....maybe when I see you again in the future, you are the president of .....
......interrupting him
-hahahaha....I don't think so....
***
A casual day in Boston.......
نوام چامسکی و غزه
نوام چامسکی احتمالن معروفترین آدمِ MIT هست که بخواهیم بهش افتخار کنیم. امروز برنامه ای ترتیب داده بودند که آقای چامسکی درباره غزه صحبت می کرد. تصور من این بود که قرار است برنامه چیزی شبیه سخنرانی-کلاس باشد، یعنی در یک فضای احتمالن کوچک و به صورت استاد و شاگردی. به هر حال آقای چامسکی هم که باشد، موضوع "بی مزه ای" مثل غزه چند تا آمریکایی رو می تونه توی این بعد از ظهر خلوت و گرفته بوستون جمع کند. به همین خاطر تا ساعت 10 دقیقه به چهار (موعد شروع سخنرانی) عجله ای نداشتم. به محل سخنرانی که رسیدم، حتی تعجب کردم که می تونم از روی جمعیت محل دقیقش رو پیدا کنم. حالا تصور کنید که سالن اصلی پر شده و من به اتفاق جمعیت اونجا با تلویزیون مدار بسته قرار بود آقای چامسکی رو ببینیم. برای من حتی عجیب بود که جمعیت ایرانی شرکت کننده هم قابل ملاحظه بود. تنها ترکشهایی که از غزه به اینجا رسیده، گزارشهای گاه به گاه CNN و عصبانیت یکی از دوستان مصری است که در و دیوار facebook را به توپ(فحش-)خونه ی ضد اسراییلی تبدیل کرده و قُرهای پشت تلفنی ایران که what the heck! به هر حال، من فکر نمی کردم برای ذایقه آمریکایی، غزه چندان مهم باشد....ولی شلوغ بود.
آقای چامسکی از همان اول شمشیر را از رو بست و تاریخ کوتاهی از جنگ طلبی و دردسر درست کردنِ اسراییل (که البته مرتب تاکید می کرد که با حمایت همیشگی آمریکا هم صورت گرفته) در منطقه را شرح داد با این ترجیع بند که "Again this is not unfamiliar and it made perfect sense". اسرییل همیشه همین کار رو کرده و باز هم می کند و حتی لزومی نمی بیند که ظاهر را حفظ کند بلکه بی تعارف اعلام می کند که کمترین قصدش گسترش سرزمین یهود است و در این راه از کشتن همسایه های پستِ عربش چندان ابایی هم ندارد. در چند جمله ای که از قول موشه دایان (وزیر دفاع اسراییل در سال 1967) نقل کرد، فلسطینیها سگ خطاب شده بودند و کشتن آنها وظیفه مقدس اسراییل شمرده شده بود.
طنز تند و قشنگِ چامسکی کمدی غریبی از وضعیت مردم فلسطین ترسیم می کرد.
All Israel did hardly fits to any category except the familiarity
سخنرانی حدود یک ساعت طول کشید و با پرسش و پاسخ ادامه پیدا کرد. و باز برای من جالب بود که غیر از یکی دو سوال شاید، جو سالن هم نسبتن با غزه همدل بود (من خودم رو یک جوری رسوندم به سالن اصلی- تا اینجای دنیا اومدیم که بگیم نوام چامسکی رو دوباره توی تلویزیون دیدیم؟!) در حالی که به وضوح اکثر سالن آمریکایی بودند. حتی سوال عجیبی از چامسکی شد به این مضمون که با توجه به اینکه بوستون جمعیت دانشجوی بزرگی دارد آیا تحریم آکادمیک اسراییل می تواند مفید باشد شبیه به کاری که با آپارتاید (تعبیر دقیق شخص سوال کننده) آفریقای جنوبی صورت گرفت. vow!!!... this is Amreica. جواب چامسکی هم جواب پخته ای بود. چامسکی معتقد بود که زمینه چنین کاری وجود ندارد به این دلیل که از لحاظ فرهنگی، چنین فضایی وجود ندارد. حتی از خود آفریقای جنوبی مثال آورد که تنها در دهه هشتاد بود، یعنی چندین دهه بعد از آپارتاید، که حربه تحریم موثر و مفید افتاد. و جالب است اسم آقای ماندلا تا همین دو ماه قبل در لیست تروریست های ایالات متجده بود به دلیل عضویت در گروهی که آن موقع تروریست شناخته می شد "دقیقن به همین دلیل که این گروه، مانندِ حماس، با لباس جنگی مشخص در وسط خیابان ظاهر نمی شد تا هدف آسانی برای ارتش آپارتاید باشد!"؛ انتقادی که mass media از حماس بسیار کرده.
فضای جدید و غریبی بود و من باید یه خودم مرتب یادآوری می کردم که هنوز توی آمریکا هستم. آدم تا خود اینجا نیاد و نبیند نمی فهمد سیاست داخلی و خارجی کشوری مثل آمریکا چقدر می تواند متفاوت باشد.
دوست داشتم با چند نفری بعد از سخنرانی صحبت کنم و آماری از مردم بگیرم حیف که باید می رفتم Salsa!
مثل یک دِین احساس می کنی گردنته. باید یک جایی گفته شود ولی کجا .... منتظرش بودی. دلت گرفته، خیلی.... تمام ابرهای دنیا سایه انداختند روی دلت... شده تا حالا خسته باشی، شده که چیز دیگه ای رو آرزو کنی؟.... چیزی که جنسش فرق می کنه و مالِ اینجا نیست... مالِ یک جای دور، خیلی دورتر از اینجاست.... صدای تو، خاطره تو..... چقدر خوب که اینجا نیستی... اگر بودی از اینجا به کجا فرار می کردم؟.....
شده حرف نزنی و فقط آرام تماشا کنی؟ ساکت بِشی؟ نه اینکه حرفی نداشته باشی، نه! از کلمه ها خالی شدی.... . دلم تنگه.... برای چیزی که حتی نمی دونم چیست، برای یک آرزوی دور شاید، برای چیزی که نمی دونم واقعیت داره یا واقعیتش برای من، دور بودنش از تمام واقعیت هاست. خسته ام و خاموش و بی رمق. رمق بلند شدن ندارم... تا ابد می توانم به بی نهایت خیره بشم، خسته شدم ایننقدر به پیش پایم نگاه کردم... می خوام بپرم.... پر پروازم می شی؟.... می خوام دور بشم.... همسفرم می شی؟.... می خوام تنها باشم..... در تنهاییم جا می شی؟....
شب پخش شده در هوا و از روزنه ها و دیوار ها گذشته و روی همه چیز نشسته... انگار لالایی می خواند و خوابشان می کند... من ولی با شب بیدارم، تنها. نور های کاذب روز خاموش می شوند و خلوص شب، چشمهایی را که خستگی روز هنوز نبسته، دعوت می کند به خود. فقط کسانی که شب را نمی خوابند می دانند که شبها، زمان می ایستد؛ که شب، زمان تبدیل می شود به بعد اضافه مکان.......
نورهای کم سوی شب و نجواهای مرموزی که تو را می خواند.... آه! اگر می دانستم دیگر روز نمی شود با تو فرار می کردم ای باد.... وقتی روز، دوباره نورِ چسبناکِ زشتش را بر همه چیز می ریزد و مثل یک موش، پیله حیایِ من و تو را می خورد چه بگوییم که عشق چیست؟ کسی باور می کند؟
من خسته ام نه از اینگونه بودن که از خودِ بودن خسته ام. صداها را نمی توانم تحمل کنم، در سرم می پیچند و مغزم را سوراخ می کنند..... من گیر کرده ام... نجاتی برای من نیست.... من در قرن هیجدهم گیر کردم.... من به "مطلق" ها چسبیدم.... شاید دلم را از وسوسه خدایان (و شاید خدا) شسته ام ولی به من نگویید که "مطلق" ها منقرض شدند.... به من نگویید که زمان دیگر از منفی بی نهایت تا مثبت بی نهایت نمی رود.... به من نگویید که آسمان دیگر رازی ندارد... به من نگویید که چشمها را تشریح کردند و فقط مویرگ و گوشت یافته اند... به من نگویید که خون قرمز است چون من می دانم که خون همیشه سرخ است....
خسته ام و تو نمی فهمی.... خسته ام و تو نمی فهمی....
آخرین باد شرقی کجاست که مرا با خود ببرد؟! من بیدار خواهم ماند، آنقدر بیدار خواهم ماند که دیگر هیچ وقت روز نشود.... منتظرم.
Engineer, to be or not to be
I am a [Quantum] Engineer but I have principles on Sundays. John Bell
نمی دونم چند نفر از کسانی که این پست رو می خونند با آقای Bell آشنا هستند. John Bell یکی ازفیزیکدان های بزرگ و البته بسیار تاثیر گذار قرن بیستم است. قضیه معروفی در فیزیک داریم به اسم این آقا: "Bell's Theorem". شاید غلو باشه که قضیه بل رو "The most profound in Science" بدونیم اونطور که بعضی از فیزیکدان ها می گویند ولی حداقل این احساس رو پیدا می کنیم که این قضیه چقدر حساس و عمیق است. مکانیک کوانتومی آنقدر گیج کننده است که حتی برای فیزیکدان هایی که تمام عمر حرفه ای خودشون رو با اون درگیرند غریب است، حالا تجسم کنید که 40 سال بعد از تمام confusion هایی که کوانتوم به شهود آدمیزاد تحمیل کرده، قضیه بِل مثل یک شوک دنیای فیزیک (و البته خیلی دورتر از مرزهای فیزیک) را دوباره می لرزاند. و جالب اینجاست که اثبات قضیه چندان هم پیچیده نیست (شاید مثل خیلی از چیزهای عمیق دیگه).
یادم میاد در یک سخنرانی عمومی از سخنران که فیزیکدان معروفی بود سوالی شد که یک جورایی پهلو به پهلوی فلسفه هم می زد. فیزیکدان معروف در لابلای جوابش گفت که "من اعتقاد دارم کسی می تواند فیلسوف علم (Philosopher of Science) خوبی باشد که در درجه اول فیزیکدان (یا Scientist در context مربوطه) خوبی هم باشد" و مثال زد که "بهترین Philosopher-Scientist هایی که می شناسیم، 1) اینشتین و 2) جان بِل، هر دو حرفه ی اولشون قطعن فیزیک بوده و البته هر دو concern های جدی فلسفی هم داشتند".
تفاوت آقای Bell (و اینشتین احتمالن) شاید همینه: "Principles on Sundays". از جامعه ای که خود من توش زندگی می کنم، یعنی جامعه فیزیک، مثال بزنم. آدمهای زیادی هستند که غرق شدند توی "Technicalities" و به سوالهای "آزار دهنده" فکر نمی کنند: فقط به سوالهایی فکر می کنند که می توانند جواب بدهند؛ سوالهایی که تکنیکش را دارند که بتوانند جواب بدهند.
I know that you can learn a great deal from what you already have in hand. But is it true that you are only looking for questions that can be answered, that you are only trying to solve the problems which are amenable to a solution
بِل، یک Engineer مومن بود!
That's why we can celebrate his celebrated theorem now
ولی یکشنبه فقط یک روز هفته است. Bell خودش را "Engineer" معرفی می کند .حرف حسابش هم این است که کار من، کار گِل است و Engineering است، یعنی کار را قسمت به قسمت انجام می دهیم و از جزییات شروع می کنیم و به تدریج به کلیات می رسیم و، باز هم یعنی،
Techniques are not secondary to Principles; They are essential and They matter a lot. In other words, Techniques are not only the matter of Technicalities
همون قدر که Sundays می تواند challenge باشد، Weekdays هم هست (فارسی و انگلیسیِ قاتی، دیگه داره زیادی میشه!). زندگی، بیشتر تکنیک است (کمیتِ زندگی لااقل) وتا توی تکنیک ها ورزیده نباشیم، به خیلی چیزها نمی رسیم. اگر هم برسیم راحت از دست می دهیم.
We should get used to the fact that most of our lives, we must be doing humbly only what we are doing! We can’t complain! Not every day is a brilliant Sunday full of glorious Principles. Borrowing a word from a friend, WE can't tackle life as a whole. We must engineer life and make it into small pieces and try to find local small solutions. There is no big solution; there is no "the" solution. Practice on the small, the big comes on the way
Un Secret
It seems that I can not write in Farsi because the platform does not support the Farsi Font. To hell with it. I can show off my English then
Yesterday I've been to a see a film from the Jewish Film Festival in Boston. Its name was " A Secret" or "Un Secret" in the original French language of the film. It was a pretty engaging movie. There being too many movies with super-dramatic stories about the second world war which are usually attempting too hard to impress the audience and make him/her sympathize with the jewish victim (who is usually also a hero of some sort), I couldn't hide my excitement as the movie was not going in the usual direction and the complex relationship of the people in the movie was unraveling. Maybe I should not rush into interpreting this film in any narrow sense (specially because the characters and their relationship were not narrow in any way), however I can not help only saying that this movie was not about heros; It was simply about how the most intimate relationships are distorted in a world which is affected by war, and trust and suspicion are co-living along a very fragile border. The film, in my opinion, was not super-humanizing the characters but sincerely showing the most basic human reactions and the way man is amazingly coping with big realities of life and, at the same time, can not completely get away with that: Memories and history is chasing man no matter how far he pushed it into an invisible corner
The film starts with a boy (Francois) whose abilities and attitudes are not usually approved by his father. His mother is obviously more caring but shows signs of exhaustion at some points. Francois, however, is living in a shadow of an imaginary brother who is doing well and gets his father's respect. As it turned out in the very beginning, although the son is baptized, the family is originally jewish. At a scene in Francois's school, parts of real videos from the Auschwitz and Nazi Germany is played for the class. A kid who sat next to Francois is bored and makes fun of the video scenes and also insults him. Francois gets mad and severely beats him with his fists. This becomes the starting point of unfolding a long history which was carefully hidden and partly even rejected until then. He learns that he is actually the second to the first son of his father with his first bride; a son who had won everyone's heart before he is gone..... Love, Lust, intimacy, war, fear and trust are tightly intorwoven in a beautiful way in this thrilling movie
P.S. : Please don't blame me if I had to say that I am from Turkey to the woman who sat next to me. Sometimes life is going crazy here. The funny thing is she didn't know where Turkey is. I had to mention Iran as a neighbor to give her some sense of it! Ironic! But I had to immediately correct myself that Turkey is located at the border of Asia and Europe to make her suspicious look go away
برای یک دوست...
انگار این غروب، طولانی ترین غروب تمام تابستون هاست....
آفتاب کند و لَخت پایین می ره.... شاید هم پایین نمی ره و داره من رو تماشا می کنه. انگار اون هم بغ کرده. رنگ سرخ اش در تمام آسمون پخش شده. این آخرین غروب، انگار داره خوب به من وقت می ده برای خداجافظی کردن.... یک دختر خیلی زود بزرگ می شه. یک شب. That's it! و وقتی فرداش از خواب پا میشه، دیگه بزرگ شده. یک پسر شاید هیچ وقت نمی تونه اینو بفهمه. شاید پسرا "گنده" بشن (مخصوصن اون جوری که مامان می گه "خرس گنده") ولی بزرگ نَشَن؛ هیچ وقت.... من ولی فقط همین امشب رو وقت دارم ..... این غروب لَخت و کسل تابستون برای من خیلی متفاوته.
مامان از توی خونه بلند میگه "چرا اونجا روی پله ها نشستی .... برو به محمد هم بگو بیاد تو.... دیگه کم کم داره تاریک می شه....".
با بی میلی از جام پا می شم. روسری رو می ندازم روی سرم. در خونه رو که باز می کنم، صدای جیغ آلود بچه ها از دور شنیده می شه... دلم می گیره..... دلم خیلی می گیره.... سایه های بلند این غروب دراز تابستون دارند به پای در هم می رسند.... صدای جیغ و همهمه نزدیک میشه. داد میزنم "محمد! مامان میگه دوچرخه ات رو بیار تو، خودتم بیا..."
"باشه!... باشه!.... حالا میام...." و صداها دوباره جیغ میشه.
هیچ چیز این غروب تابستونی نمیگه که امشب، شب آخره.... دَرو میبندم. پاهام رو می کشم روی زمین و به سنگهای کف حیاط نگاه می کنم.
"تو حالت خوبه؟ ....". مامان توی چارچوب در داره منو نگاه می کنه.
"آره... گفتم به محمد..."
مامان که بر می گرده توی خونه، به دور و برم نگاه می کنم.... نگاهم روی دوچرخه ام ثابت می مونه..... نمی دونم چرا ولی احساس می کنم دیگه نمی تونم جیغ بزنم.....
***
".... تو دیگه بزرگ شدی... بهتره که دیگه توی کوچه دوچرخه سواری نکنی..."
***
صدای انفجار آمیز باز شدن در، دوباره پرتم می کنه وسط حیاط. محمد نفس زنان میاد تو و در رو هم محکم پشت سرش می بنده. دوچرخه اش رو همینجوری ول می کنه گوشه حیاط. نگاهش از روی من رد میشه و بدو بدو می ره توی خونه.
لبه سرخ خورشید انگار مقاومت می کنه و نمی خواد بره پایین. خیره میشَم به خورشید.... خورشید هم انگار ناامیدانه خیره شده به من.... پایین رفتنش رو می تونم احساس کنم.... هنوز نگاهم می کنه. نگران نگاهم می کنه............................. .......................... ........................ .......................... ................... ....................... ...........
آسمون هنوز روشنه ولی از خورشید دیگه خبری نیست.... یک اتفاقی انگار توی من افتاده.... راه میفتم که برم توی خونه. [یعنی بزرگ شدم؟] از سر و صداهای توی هال آروم می خزم توی اتاق خودم. دفتر خاطراتی که دایی برام گرفته و خیلی برام عزیزه برمی دارم.... با مداد قرمز می نویسم
" بابا نان داد
برادر بادام دارد
خواهر ....."
***
کیف و کلاسر زیر بغل، با عجله دارم میرَم. دیرم شده. دوباره دیرم شده. یکهو انگار چیزی بغل گوشم زوزه می کشه.... پسره، سوار دوچرخه، از بغل من گرفته بود. کم مونده بود بزنه به من.....
"برسونمتون، خانم؟ .... هاهاها...." ......
احساس می کنم دیگه عجله ندارم.......
دکتر
دیروز جناب آقای دکتر سروش تشریف داشتند اینجا. قرار بود که ساعت ۶ جاسه شروع بشه. هول شیرینی ته دلت احساس می کنی. خیلی وقته که از این حرفها و از این چیزا گذشتی، به عبارتی از جناب سروش گذشتی ولی خوب ته دلت یک چیزی هست که بیتابه. به W11 که می رسی، صداها خود به خود راهنمایی ات می کنه و وقتی وارد می شی find yourself face to face with Dr. Soroush و صدای آشنایی رو می شنوی که میگه " سلام آقای دکتر..." و دستت رو توی دست "آقای دکتر" می بینی .... تازه صدای خودت رو می شناسی.
سروش برای من نماد است، نماد خیلی چیزا. می تونم اینجا فقط به طور مینیمالیستی تمام اسمهایی که با تکرار اسم سروش برای من تکرار می شوند بنویسم: ....... خاتمی، مشهد، سی متری دوم ابوذر، شریعتی، اعتراض، مولوی و ... و ..... . history یک چیز یعنی خیلی چیزها درباره اون چیز! سروش فقط چهار تا دونه کتاب نیست، سروش نماینده یک دوره است، شاید حتی نماینده خیلی چیزها که فکر او نمایندگی نمی کنه بلکه بیشتر اسمش نمایندگی می کنه. سروش نماینده فکر کردن، متفاوت بودن، challenge کردن بود. سروش یعنی توی خیابون ابوذر مشهد، سالها قبل، وقتی داری دنبال کوچه سی و چندم می گردی احساسی در خودت کشف می کنی که در عین نا آشنایی برات آشناست. احساس اینکه دور از باید ها و نبایدهای خط کشی شده روزگار، جایی قدم می گذاری که زیر پایت محکم نیست، که باید بپری و باید خودت رو challenge کنی. در سیاهی پر از اشباح اون شبها، سروش پر پرواز بود.
ذوق کردگی ام شاید هم به خاطر این هم بود که احساس می کردم چه قدر از این سر دنیا به تمام دنیا نزدیک تریم، حتی به ایران! (که به ساعت -هم طبیعی و هم سیاسی- اینجا آخرین نقطه دنیاست). دکتر سروش اینجاست...
وقتی دور هم نشستیم و قبل از رسمیت دار شدن جلسه داشتیم با دکتر خودمونی می شدیم، برامون می گفت که دل در گرو وطن داره ولی عجالتن در "جلای وطن" به سر می بره. همینطور که حرف می زد من نمی تونستم برنگردم به اون سالها .... به دکتر گفتم "وقتی صحبت می کنید، یاد نوارهای سخنرانی شما میفتم. احساس می کنم از نوار بیرون اومدین...". خندید...
I can not go on writing in Farsi with this stupid speed of mine. But I also don`t want to stop writing here or write the rest in another post! Let me just give a quick review of what he talked about. He wasn`t obviously going to deliver a speech for twenty people. He asked for questions that interest us and we would like to be discussed. One asked for a brief history of the Islamic-Iranian philosophy of thought. I was also curious to know what is the `geography` of today`s intellectual map in Iran. There were also other questions. He decided to fuse the two questions that I outlined and give a talk about the history of `our` philosophy of everything -from philosophy of thought to philosophy of politics- after Islam to the present day. The history stuff was refreshingly interesting. I am too exhausted not to skip everything, but there was one thing he said which I believe is pretty nontrivial and worth mentioning here
After the first contact with the western world, we were introduced to a huge package of things from science and technology to modern philosophy and humanities. The curious fact is that science, for example, was not that resisted in this process as well as philosophy while human scineces (with the modern politics as only one part of which) was heavily doubted and resisted. This meant that we should feel quite fortuante that the natural sciences were not as suspicios as they were treated in their evolution in the very enlightenment era in the western countries. The politics, however, was not that welcome BECAUSE it was SO against the way that we had practiced our lives and governments for a few thousand years. Yope! Freedom and Freedom and Freedom(azadi)! that's what it is! and that is not the problem of this government or the one before this. That's OUR problem, OUR historical problem
Damn it! I should speed up my typewriting
چشمهایش
دختر داره گریه می کنه ولی اونقدر آرام و نازک اشک می ریزه که فقط اگر جلوش بشینی و توی چشماش نگاه کنی، متوجه می شی. چشمهاش انگار به هیچ جا نگاه نمی کنه، انگار به هیچ نقطه ای دوخته نشده. شاید این چشمها در پرده نازک اشک منعکس می شه و خودش رو تماشا می کنه. شاید هم، دختر چشمهاش رو پشت این پرده نازک پنهان کرده.
ولی اگه از نزدیک نگاه کنی شیار کوچکی کنار چشمهای دختر گاه برقی می زند......کسی این برق را خواهد دید؟......
شبانه
از اون شبایی است که بی خوابی می زنه به سر آدم و انگار ثانیه ها کش میان و با ناز و پر عشوه از پشت هم یواش میان و یواش میرن. اگه تنهایی تنها بودن اینجا رو کشیده باشی می دونی درباره چی حرف می زنم. ساعت دوباره ۵٩ تا شمرد و شد ساعت ۴ صبح ...."و ساعت چهار بار نواخت...".
داشتم "همنوایی شبانه آرکستر چوبها"ی رضا قاسمی رو می خوندم که دوستی قبل از اومدن اینجا هدیه کرده بود و پشت جلد کتاب نوشته بود "...سرزمین من به پای غازهای وحشی چسبیده است ".... . آدم داستان در غربت دارد زندگی می کند. داستان طوری است که احساس می کنی زمان حرکت نمی کند. فضا و نثر غیر خطی و پیچیده داستان هم این احساس رو شدیدتر می کند؛ داستان از جایی روایت می شود خارج از زمان و مکان، انگار از خلا بیرون می آید. حتی در قسمتهایی از کتاب راوی از اون دنیا داره حرف می زنه ولی حتی انگار آنجا هم در مرز نا معلومی است که تهدید می شود به بر گشتن به همین دنیا.
این ارتباط های آشفته زمانی و مکانی، تجربه غریبی است (هم خانواده غربت)! شاید روزها، اونقدر گرفتار باشی و لابلای ثانیه ها و روزها گیر کرده باشی که "حس" زمانت رو از دست بدی ولی وقتی اتفاقی یا event ای هست که take a break from your busy life و در یک فضای آشنا قرار می گیری (که بیشتر با خاطراتت به یاد می یاریش) تازه احساس می کنی که چقدر دلت براش تنگ شده بود و خودت هم نمی دونستی! و وقتی تموم میشه و قراره دوباره برگردی به وقت و ساعت و زبان جایی که داری زندگی می کنی، گیج میزنی.... یک کمی اخوان ثالث می خونی ولی آروم نیستی پا میشی دور خودت می چرخی و یک کتاب دیگه یاز می کنی یا می ری یک کم پیانو بزنی ولی انگار درست توی زمان نیفتادی؛ از خودت جا می مونی، نتها رو میزنی ولی با تاخیر میشنوی....بر میگردی اتاق و کتاب "همنوایی شبانه ..." رو دوباره دستت می گیری ....سعی می کنی که ضرب زمان رو بگیری تا دوباره بتونی روش سوار شی ....بالاخره هم این laptop رو باز می کنی و شروع می کنی به نوشتن: "از اون شبایی است که بی خوابی............"
گفتن یا نگفتن، مساله این است!
یکی از خوبیها یا حداقل امتیازهای دنیای مجازی اینه که هویت ها هم می تونه مجازی باشه، networking، رابطه ها و دوستی ها می تونه مجازی باشه. احساس خوبیه که بعضی وقتها از تمام واقعیت های دنیای همیشگی دور بشیم و خودمون تصمیم بگیریم که بقیه چی صدامون می کنن و هر رنگی خواستیم به خودمون بزنیم ویا شاید اونجوری که خودمون رو می پسندیم، خودمون رو تعریف کنیم فارغ از تمام history سنگینی که سالهای زندگی و خوبیها و بدیهایش به ما تحمیل کرده یا برامون انتخاب کرده.
تمام اینها رو گفتم که بگم من نمی خوام این کار رو بکنم! من از اسم خودم و از "خود" خودم استفاده می کنم. دلیلش پیچیده است مثل تمام چیز هایی که معمولا سعی می کنم دلیلی براشون پیدا کنم ولی شاید یک"بهانه" برای این کار این است که دو سال و اندی خارج از ایران زندگی می کنم و مشاهده هایی می کنم و تجربه هایی کردم که نیاز به "گفته شدن" دارند و بعضی وقتها احساس قلنبگی مفرط می کنم از تمام چیزهایی که absorb می کنم ولی نمی تونم express اشون کنم!
این فارسی و انگلیسی قاتی نوشتن هم همینه که هست، گاهی اصلا ممکنه کامل چپ کنم توی انگلیسی؛ ولی این دو زبانه شدن فقط حکایت دو تا زبان نیست، دو فرهنگ، دو culture، دو سنت یا school هم انتزاعی و هم ملموس و واقعی اینجا به هم می رسند و همدیگر را قطع هم می کنند، چه بسا نه حتی خیلی محترمانه. من یک آدمم با ظرفیت های یک آدم که دقیقا در این شکاف زندگی می کنم(این کلمه رو از داریوش شایگان قرض می کنم) و قرارم اینه که حرف بزنم، از خودم و از دنیایی که دور خودم می بینم. That's it.
