گفتن یا نگفتن، مساله این است

 

شاید همین چند خط را بنویسم و باز تا مدتها ننویسم. شاید هم بعد از چند خطی نوشتن همه را پاک کنم و این نوشتن ها به هیچ جا نرسد.


برگشتم بعد از مدتها و به اینجا رسیدم. با خودم برخورد کردم. گاهی وقتی بی هوا می گردی دقیقا به خودت می رسی و اینطور شد که ماجراجویی های مجازی شبانه من به اینجا رساندَم. خواندم و خواندم، غرق شدم، سرم را گاهی بیرون آوردم و نفسی گرفتم. گاهی چشمهایم را می بستم و بی آنکه متوجه باشم لبخند می زدم. چهره ها و صداها و کلمه ها تداعی می شد. کسانی که دوست بودیم و حتی کسانی که فقط دوست "بودم". چهره های بدون چهره به چهره می رسیدند و در تخیلم نقش می شدند و شکل می گرفتند. کامنت های بی نامی که تا روزها در ذهنم مانده بود. کامنتهایی که انگار جرقه می شدند بین دو روح که هیچ وقت همدیگر را لمس نکرده بودند. خندیدم. به سادگی ها و بلاهت ها و جرقه ها و هیجان های آن موقع هایم خندیدم. خنده ای که لابد وقتی بچه ای را می بینی که بر بال غریزه اش می رود می خندی. کلمه ها در من تپیدن گرفتند. شهوت کلمه ها دستم را رعشه انداخت.


می خواهم بنویسم. می خواهم دقیقا همان کلمه هایی که گویِ یکسر آتش بودند را دوباره از اعماق نادیدنی به بیرون پرت کنم. دوست دارم وحشیانه بکوبم و بازی را به هم بزنم و داد و هوار کنم، به عادت همیشگی ام لج کنم؛ با تو، با کلمه ها، با خدا (آخرین بار کجا بود؟)، با من، ....


کلمه های جاودانه سالهای 25-28 سالگی تمام شدند و آخرین بار روی همین صفحه ها تشییع شان کردم. کلمه هایی پر از فشار، غیض؛ گمشده هایی که هیچ وقت دوباره پیدا نشدند، سرزمینهای مه گرفته ای که یا هیچ وقت نرفتم یا اگر رفتم ندیدم .


تقلید این کلمه ها دیگر نوشتن نیست، مرثیه است برای میتی که دیگر نیست، یا اگر هست دیگر همان نیست....

   + محمد ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

 

http://magrebi.wordpress.com

   + محمد ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۸
    پيام هاي ديگران ()

 

این چند وقته، چند بار سری زدم اینجا که چیزی بنویسم ولی فقط اومدم، این صفحه رو خراشی دادم و کمی بازی بازی کردم و رفتم. این روز ها نمی تونم بلند بنویسم، نمی تونم بلند فکر کنم. وقتی ذهنم خالی میشه، مضطرب میشم؛ شاید به خاطر عادت کردن به شلوغی-- شلوغی ذهن. این روز ها هر که هستم، خودم نیستم. شاید شبیه شدم به ماشینی که صبحها روشن میشه و شبها با سر و صدای زیاد -- چیزی شبیه خِر خِر-- خاموش میشه. این روزها کمتر کتاب می خونم، این روزها بیشتر تلویزیون می بینم. این روزها، خودخواهم بدون اینکه خودم بخوام. این روز ها بیرحمم بدون اینکه خودم بخوام. چند شب قبل بود -- شب بود نه روز-- که تنها با دوچرخه رفتم سینما برای دیدن یک فیلم. در سیاهی و تاریکی یک آخر شبِ تنها در سینما چند دقیقه ای در "این روزها" نبودم.

 

   + محمد ; ٧:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

 

ps. being friends is one of those greatest senses in the world. I like this friendship.

 

You don't remember this, do you?

گاهی شروع نشده، تموم میشه. ماه عسل دوستیها گاهی، قبل از اینکه برسه، تموم شده. فقط من یک چیز رو نمی فهمم. چرا آدمها به خاطر آدم بودنشون مجازات میشن؟ بگذریم که دوستی توی مرامتون، معنی غریبی داره. می دونم که براتون دوست، یعنی آداب معاشرت. یعنی وقتی می بینیم، لبخندی بزنیم و حالی بپرسیم ولی ماه ها بگذره و حتی قادر نباشیم شایسته و بایسته، جواب یک احوالپرسی ساده رو بدیم. اینها رو می دونم ولی هنوز نمی فهمم چرا آدم بودنِ آدم باید جرم باشه. ولی دلم اونقدری که پر بود، دیگه نیست. رفتم سری کشیدم توی گذشته و خوندم و باز خوندم و ... غرق شدم. دیگه گم کردم چی میخوام بگم؛ قبلش یعنی می دونستم چی می خوام بگم ولی الان دیگه نمی دونم. شاید دلم سوخت.

باز هم همون چیزی که همیشه ازش ترسیدم: مکثها و فاصله ها آنقدر بزرگ و باز شد که دیر شد و دور شد.

 

   + محمد ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱
    پيام هاي ديگران ()

بعضی وقتها...

بعضی وقتها زندگی اصلن زیبا نیست. سیاهی ها و زشتیها همه جا رو می گیره اونقدر که می خوای زندگی رو یکجا تف کنی. پاچه می گیری ولی با خودت می جنگی و هر چقدر بیشتر، خودت رو بیشتر به در و دیوار می کوبی. از هر چیزی کینه ای به دل می گیری. در هر صدایی، طعنه ای می شنوی؛ در هر اشاره ای، کنایه ای. سیاه می شوی به رنگ A requiem for my friend.

 


   + محمد ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

 

سالها پیش.. چند سال قبل میشه؟ ٨ سال قبل یا ٩ سال قبل؟ خیلی می گذره. ولی خاطره اش خیلی واضح توی ذهن من مونده. از اون آدمهایی بودی که راحت میشد دوسِت داشت. ساده بودی و با مرام از نوع دست نخورده یزدیش. قشنگ می خندیدی و وقتی جدی به چیزی فکر می کردی قیافه ات ساده و (دلخور نشی) کمیک میشد. نسل ما یاد گرفته بود فکر کنه چه جوری کار خودش رو پیش ببره و از بقیه جلو تر بزنه. من و تو از این جنس نبودیم، تو بیشتر، یا به قول خودت "ما بیشتر"... . این "ما بیشتر"ت با لهجه یزدی وقتی جواب چاکریم می شد، خودِ خودت بود. تو جزو معدود کسانی بودی که

had a heart amid all the brains.

هنوز نامه ات یادم هست. نمی دونم اگر من هم به جای تو بودم می نوشتم یا نه. راستش رو بخوای، خیلی چیز ها بادِ هواست، با اینکه پرِ باده ولی تو خالیه، یاد آدم نمی مونه . ولی بعضی چیز ها از یاد آدم نمیره. هر چقدر هم که ساده باشه، بدون مدالهای رنگی و افتخارات دوزاری. آره رفیق یزدی...

تا باشگاه اومدن از خیابان گلستان رو یادت میاد؟ مسجد اونجا یادت هست؟ خود خوابگاه رو؟ خوابگاه تریپی داشت، پسر. هنوز بو-ش رو می تونم احساس می کنم. بوی سادگی ، گیجی، انرژی، جوونی. تهران هنوز برای ما بزرگ بود. هنوز تبدیل نشده بود به شهر نفرت و کینه. خیابون هاش، پیتزا هاش، سردار جنگلش پر از بوهایی بود که تازه داشتیم می شناختیم.

حاجی به این فکر کردی که الان آخرین سال دهه 80مون رو داریم زندگی می کنیم. دهه 80 با شروع کردن، شروع شد. برای من که دهه خیلی شروع ها بود، بگذریم این آخراش نفسم بریده و اگزوزم حسابی دودی شده.

مهدی جان، ما همه مون اونقدر مشغول خودمون بودیم که همیشه نمی دیدیم. حق بده که بعضی وقتها ندیده رد شدیم. گفته بودی غم، گفتم حسرت، گفتی حسرت، میگم "گردش ماهی ها، روشنی، من، گل، آب"...

   + محمد ; ٦:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

 

-می بینی؟   --نه    

-دنبالش می گردی؟     -- نمی دونم، شاید آره، شاید نه. ولی حتی یادم رفته چه شکلی بود. یــــــــادم رفته!  

- پس دنبال چی می گردی؟     --دنبال چیزی که گم کردم    

-نشونی، چیزی؟      --فقط یک چیز...     

-؟    --اگر ببینمش، می فهمم.

-؟      -- ....    

-چه جوری؟    -- نمی دونم... ببینم می فهمم.   

-مطمئنی پیداش می کنی؟    --.....

-مطمئنی که اصلن وجود داره؟   --نه!   

-دنبالش می گردی؟    --گفتم که، نمی دونم.   

-پس دنبال چی می گردی؟    --....   

-گم شدی یا گم کردی؟    --هر دو.    

-آشناست یا غریبه؟     --نمی دونم، صورتش آشناست ولی فکر کنم غریبه است.     

-غریبه؟    --غربت   

-غربت؟    --غریبه...

-چرا؟     --باید بیگانه باشد...   

-باز می خوای فرار کنی؟      --شاید     

-بالاخره که بر می گردی.     --شاید، شاید هم نه؛ شاید اگر خیلی دور برَم...

-برنگردی؟    --شاید...   

-باور می کنی؟      --.....      

-باور می کنی؟     --شاید آره، شاید نه، ببینم می فهمم...

   + محمد ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۳
    پيام هاي ديگران ()

جمعه شب

تنها راه می رود. دستهایش در جیبش است. تک نیمکتی پیدا می کند و می نشیند. سرش را به بالا کج می کند. زمستان مثل یک عایق روی همه چیز کشیده شده و صداها را خاموش کرده است. نفسش چون حجم سفیدی، بی صدا بیرون می آید.

به درختهای دور و برش نگاه می کند. سیگارش را می گیراند و دودش را آرام بیرون می دهد. چشمانش را تنگ می کند و به نقطه ای دور خیره می شود. نگاهش نزدیکتر می شود و روی درختها که حالا حریر نازکی از برف بر خود دارند، گیر می کند.

کسی دور و بر نیست. جاهایی که معمولن شلوغ است، در آرامش برف خلوت اند- برای کسانی که به آرامش اش پناه برده اند.

سرش را می آورد پایین و به پیش پایش خیره می شود. با پاهایش روی زمین بازی می کند و چیزی روی برف می کشد. چشمهایش دوباره تنگ می شود. خاکسترِ سیگار، سفیدی برف را سایه می کند.

زنی با پالتوی قرمز بزرگی، دست حلقه در دست یک مرد از کنارش رد می شود. از میان خط دود سیگار، دنبالشان می کند تا وقتی که دیگر دیده نمی شوند. سیگار را روی برف می اندازد و بلند می شود. به دور و برش نگاه نمی کند. قدمهایش را تند می کند و می رود تا جایی که دیگر دیده نمی شود....

 

   + محمد ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٩
    پيام هاي ديگران ()